به دنبال كشف 41 كيلو مواد مخدر در كپسول پژوي گاز سوز (روزنامه قدس 22/1/87) مالك ماشين فوق ضمن ابراز بي اطلاعي از وجود مواد مخدر در كپسول پژو ادعا كرد كه اين مواد مخدر متعلق به خود خودرو بوده و متاسفانه اين وسيله نقليه به دام بلاي خانمانسوز اعتياد افتاده است، مالك اين خودرو ضمن تاكيد بر اينكه معتاد بيمار است و مجرم نيست بيان داشت:« چند وقتي مي شد كه احساس مي كردم اين خودرو ديگه خودروي سابق نيست، مخصوصا اين آخرا به روغن سوزي افتاده بود، وقتي هم كه مي رفت روغن ترمزش رو عوض كنه خيلي خيلي طول مي كشيد، به پاكيزگي اش اهميت نمي داد و بايد به زور مي بردمش كارواش، در ضمن زود به زود پنچر مي شد كه حالا مي فهمم به خاطر تزريق مواد مخدر به لاستيكاش بوده!»
خودروي مذكور در پاسخ به اين سؤال كه چطور به دام اعتياد افتاديد؟ آهي سياه از اگزوزش ول داد و گفت:«رفيق ناباب!، يك روز كه بي بنزين كنار خيابون مونده بودم و كارت سوختم هم تموم شده بود، منتظر بودم يكي بياد منو بكسل كنه، كه يه دفعه سر و كله يك پيكان پيدا شد، ازم پرسيد چرا بنزين آزاد نمي زني؟ كه بهش گفتم پولش رو ندارم، اون هم خنده اي شيطاني كرد و گفت بيا سي ان جي بزن حالش رو ببر، ديگه هر جا دلت بخواد مي توني بري، بهش گفتم كه شنيدم شتابم مياد پايين، موتورم خشك كار مي كنه و شايد منفجر بشم، اونم گفت كه همه اين حرفها مزخرفه و خودش دو سه ساله گاز مصرف مي كنه و هيچ مشكلي هم نداره، خام حرف هاش شدم، راستش اوايلش خوب بود، ديگه بدون ترس از اينكه بنزين كم بيارم از صبح تا شب تو جاده ها ويراژ مي دادم، اما كم كم موتورم قاط زد، سه كار مي كردم، ديگه اون شتاب قبل رو نداشتم، كار به جايي كشيده بود كه هر روز بايد فيلتر هوام رو عوض مي كردم.»
اين خودرو آه سياه رنگ ديگري از اگزوزش بيرون فرستاد و ادامه داد:«خانومم يك 405 بود، يك روز با مامانش اينا قرار گذاشتيم بريم جاده كلات، اون روز تازه فهميدم گاز با من چه كار كرده، توي سربالايي ها كم مي آوردم، اون بيچاره ها هر سي چهل كيلومتر متوقف مي شدند و نيم ساعت منتظر مي موندند تا من بهشون برسم، به روم نياوردن اما از چراغايي كه بهم مي دادن، معلوم بود فهميدن چه بلايي سر خودم آوردم، فرداي اون روز تلخ ترين حادثه عمرم اتفاق افتاد، خانومم درهاش رو روي خودش قفل كرد و خودش رو به آتيش كشيد، هيچي ازش نموند، حتي لاشه اش رو به عنوان خودروي فرسوده ازم قبول نكردن، در نتيجه نتونستم وام بگيرم و دوباره ازدواج كنم!»
اين خودرو قطرات اشكش را با برف پاك كن از روي شيشه اش پاك كرد و ادامه داد:«بعد از آتيش گرفتن همسرم فشارهاي روحي ام بيشتر شد، خيلي عذاب وجدان داشتم، از خودم بدم مي اومد، مي خواستم از دست گاز راحت بشم، اما ناگهان به خودم اومدم كه گرفتار مواد مخدر شده بودم، با اين تصميم اشتباه از چاله در اومدم و به چاه افتادم.»، خودروي مذكور در حالي كه اينبار اشك در چراغ هايش جمع شده بود گفت:« تو رو خدا بهشون بگيد منو اره نكنن، من رو بفرستين يك مكانيكي، قول ميدم ترك كنم!»
در پايان و براي آنكه گزارشمان داراي پيام اخلاقي باشد از آقاي «نصيحت كارشناسيان» خواستيم چند جمله اي براي ما صحبت كنند، كه ايشان ضمن ابراز تاسف از بروز چنين موارد تلخي خطاب به تمام مالكان خودرو گفتند:«لطفا در برابر تغيير حالات و روحيات خودروهاي خود حساس باشيد، زيرا اعتياد اين روزها پير و جوان و دانشجو و دانش آموز و انسان و خودرو و درخت و ديوار نمي شناسد و هيچ كس از خطر افتادن در اين دام مصون نيست،حتي خودروي شما!»
چاپ شده در روزنامه قدس
چند روز پيش چند كيلو سبزي خريدم، هنگامي كه مي خواستم كاغذ باطله هايي را كه سبزي در آن پيچيده شده بود به دور بيندازم، ناگهان توجهم به مطالبي كه در آن نوشته شده بود جلب شد، بعد از كمي مطالعه آگاه شدم اين صفحات همانا قسمتهايي از دفتر خاطرات دايي و همچنين يكي از مسؤولان فدراسيون فوتبال است، البته خودم هم نفهميدم دفتر خاطرات اين دو نفر دست سبزي فروش محلمان چه كار مي كند، توجه شما را به خواندن قسمت هايي از اين صفحات جلب مي كنم؛
دوشنبه ( از دفتر خاطرات يكي از مسؤولان فدراسيون فوتبال): با توجه به لابي هايي كه انجام شده، تصميم نهايي اين شد كه قطبي رو به عنوان سرمربيگري تيم ملي انتخاب كنيم.
دوشنبه ( از دفتر خاطرات علي دايي): با صحبتهايي كه امروز سخنگوي فدراسيون فوتبال در مورد شرايط و خصوصيات سرمربي تيم ملي انجام داد، مطمئن هستم من رو انتخاب نكردند، عجيبه اين قطبي چه جوري لابي بسته كه لابي اش از من هم قوي تر بوده، حالا كه اين طوري شد هر چند از اين عادل خوشم نمي ياد، اما بهش اس ام اس مي زنم باهام در برنامه نود تماس بگيره، اگه بفهمه مي خوام افشاگري كنم و برنامه اش رو داغ و جنجالي كنم، حتماً بهم زنگ مي زنه.
سه شنبه (از دفتر خاطرات يكي از مسؤولان فدراسيون فوتبال): ديشب نود يه چيزه ديگه بود، علي دايي حرف هايي زد كه واقعاً روم تأثير گذاشت، متحول شدم، راست مي گه، اصلا كار درستي نيست كه با لابي بازي مربي تيم ملي رو انتخاب كنيم، بايد معيارهاي اصولي تري رو براي اين انتخاب سرنوشت ساز در نظر بگيريم.
سه شنبه ( از دفتر خاطرات علي دايي): ديشب شب خوبي بود، اساسي زير آب قطبي و قلعه نويي رو زدم، ورداشتم توي برنامه مستقيم تلويزيوني گفتم كه هر كي لابي اش قوي تر باشه، مربي تيم ملي ميشه.
تذكر: توقع نداريد كه سبزي فروش محلمون تمام صفحات دفتر خاطرات رو به ما داده باشه، متأسفانه باقي صفحات در دسترس نيست جز اين دو صفحه كه مربوط به روز يك شنبه هفته بعد مي شه.
يك شنبه (از دفتر خاطرات يكي از مسؤولان فدراسيون فوتبال): با خردجمعي در مورد معيارهاي اصولي براي انتخاب سرمربي تيم ملي به نتايجي رسيديم، بيشتر دوستان بر اين عقيده بودند ديگر زمان انتخاب مربي بوسيله گل يا پوچ گذشته است و تجربه ناموفق قلعه نويي را شاهدي بر اين ادعا دانستند و معتقد بودند لابي بازي هم كار ورزشي اي نيست، بالاخره تصميم بر اين شد بوسيله شير يا خط مربي را انتخاب كنيم، يكي از دوستان مي گفت اين روش در فوتبال گامبولا مورد استفاده قرار گرفته و جواب هم داده است، شير يا خط را انجام داديم و دايي به عنوان سرمربي تيم ملي انتخاب شد، به يكي از دوستان گفتيم با ايشان تماس بگيرند و تبريك بگويند.
يك شنبه ( از دفتر خاطرات علي دايي): باورم نميشه، از فدراسيون باهام تماس گرفتند و گفتند من مربي تيم ملي شدم، از يك طرف خوشحالم و از طرف ديگه نگران، فردا اين عادل رو چكار كنم؟ كاش توي برنامه هفته پيش نمي گفتم هر كي لابي اش قوي تر باشه مربي تيم ملي ميشه، حتماً عادل مي پرسه من با كي لابي كردم، بايد يك جواب درست و حسابي براي اين سؤالش پيدا كنم ...
چاپ شده در روزنامه قدس
ارژنگ حاتمي
خبر مراسم عقد پسر دكتر احمدي نژاد و دختر مهندس مشايي رئيس سازمان گردشگري را كه به صورت ساده و صميمي برگذار شده است را مي خوانيم، خوشحال مي شويم و ضمن تبريك به عنوان كادوي عروسي اين مطلب طنز را تقديم اين عروس و داماد كنيم، ان شاءا... كه خوشبخت شوند.
چند صفحه از دفتر خاطرات يك تازه داماد:
- براي خريد ميوه عروسي رفتم ميوه فروشي عباس آقا كه سركوچمونه و شهرتش جهاني شده، كلي تعجب كردم، چقدر ميوه گرون شده، با اين پول دستم كه نميشه چهار كيلو ميوه هم خريد؟!علتش رو پرسيدم عباس آقا گفت:«اون روز كه پدر محترم تون اومد ميوه بخره عينكم همراهم نبود، قيمت ها رو به جاي تومن به ريال ديدم!»، كاش عباس آقا يه روز ديگه هم عينكش رو گم كنه!
- مديريت عروسي با پدرزنم بود، مدام مي گفت «بايد بتوانيم فضاي شادي را مثل عزا مديريت كنيم.»، هر چي مي گفتم نميشه، زشته، فيلم مي گيرن مثل قضيه تركيه شر ميشه، قبول نمي كرد، مي گفت:«مؤمن، بشاش، زيرك، عليم و بصير است.»، جاي شما خالي، تا توانستيم سعي كرديم بشاش باشيم.
- پدرزنم گفت:«بايد برغم تمامي مشكلات اقتصادي و معيشتي، دلخوش ، بانشاط و شادمان باشيد.»، گفتم خب چطوري؟ گفت:«بايد بريد مسافرت، چون هر كي ميره مسافرت يعني كه دلش خوشه!»
با اين مخارج اول زندگي كه نميشه مسافرت رفت، با بابا صحبت مي كنم شايد بزاره از اين به بعد توي سفرهاي استاني همراهش باشيم.
- امروز رفتم دانشگاه، بچه ها خيلي تحويلم گرفتند، همه تبريك مي گفتند ...
يكي از دوستام پرسيد پدرزنت چكاره است؟ تعجب كردم كه چطور نمي دونه با كي ازدواج كردم من هم بهش گفتم كه پدر زنم رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري و رئيس مركز بين المللي جهاني شدن و همچنين رئيس شوراي ايرانيان خارج كشور و ... كه دوستم وسط حرفم پريد و گفت:«مگه تو چند تا پدرزن داري؟» و وقتي براش توضيح دادم كه همه اين مناصب رو يك نفر اداره مي كنه، يه جمله اي گفت كه من درست متوجه نشدم، فقط مي دونم توي جمله اش كلمه «الهام» و «صد رحمت» بود.
- من هميشه به بابا مي گم يه سخنگوي ديگه براي دولت انتخاب كن، آخرش اين الهام باعث دردسر ميشه، ديروز به همراهم زنگ زد و معذرت خواهي كرد كه نتونسته در مراسم شركت كنه، مي گفت گرفتار بوده، منهم آخر مكالمه گفتم:« ممنون زنگ زدي، لطف داري الهام جان!» اگه بابام نرسيده بود و توضيحات نداده بود احتمالا اولين لنگه كفش با سرم اصابت مي كرد!
- پدرزنم گفت كه هر روزنامه نگار و خبرنگاري كه اذيتت كرد اسمش رو بده به من، اونطوري كه شنيدم يه زهر چشم اساسي از بعضي خبرنگارها گرفته و از يكي دوتا سايت هم شكايت كرده، البته مي دونم بابام اصلا با اين جور كارهاش موافق نيست، اما چه كار كنم، پدرزنمه ديگه و احترامش واجب! حالا نمي دونم اسم اين طنزنويس صفحه سوسه رو بدم بهش يا نه ؟!!
چاپ شده در روزنامه قدس
1- اولين قدم براي ورود به عرصه هنر قهر كردن با مادرتان است، مگر نشنيده ايد كه قديمي ها گفته اند: «هركس از مادرش قهر كرد، رفت خواننده شد.» و يا آنكه «هركس از مادرش قهر كرد، بازيگر شد.»، پس نتيجه مي گيريم اولين مرحله براي پشت سر گذاشتن پله هاي ترقي قهر كردن از مادرتان است.
تذكر(1) بچه ننه ها نمي توانند خواننده شوند.
2- اكنون شما بايد به دنبال ترانه بگرديد، اما چون پول نداريد ... ببخشيد اما چون ترانه سراها را قبول نداريد، خودتان دست به كار مي شويد، براي شعر گفتن تنها كافي است خاطره يك نيم روز خود را به تصوير بكشيد و سعي كنيد چيزهايي بگوييد كه خودتان هم معني اش را نمي فهميد. به عنوان مثال:
يه روز مي خوام خواننده شم، يه روز مي خوام راننده شم
باختن رو خيلي دوست دارم، من نمي خوام برنده شم
تذكر(2): خودم هم معني بيت دوم شعرم رو نفهميدم، اما گمان كنم حرف سياسي از خودم در و كردم!
3- نگاهي به دور وبر خود بيندازيد، چه مي بينيد؟ يك اتاق به هم ريخته و صفحه سوسه كه جلويتان پهن شده و در حال خواندنش هستيد؟! نه. «كمي نگاهتان را وسعت دهيد! چه مي بينيد؟ استعدادهاي بسياري كه شكوفا نشده اند، حتماً شما پسرخاله، پسر عمويي داريد كه گيتار زدن بلد باشند؟! پس به خانه آنها زنگ بزنيد و بگوييد خواننده شده ايد و به آنها نياز دارد، حتماً قبول مي كنند و براي شما آهنگ مي سازند.
4- به وزارت ارشاد مي رويد و كمي خواهش و تمنا مي كنيد و شايد هم (...)! تا آنها قبول كنند به آلبوم شما مجوز ندهند! اكنون شما در نشريات زرد تيتر اول مي شويد: تهديد كنيد اگر به شما مجوز ندهند. به خارج مي رويد و بگوييد دست و پاهايي پنهان در كشور مانع فعاليت شما مي شوند و چشم ديدنتان را ندارد.
5- پرواز به آن طرف آبها، براي شروع دوبي خوب است (چون بيشتر از آن پول بليت هواپيما نداريد!)، اكنون در مصاحبه هاي خود بگوييد دلتان براي خاك كشور تنگ شده است و آرزو داريد روزي به ايران برگرديد و هيچ كجا ايران نمي شود ... حالا يك شعر در همين راستا بخوانيد:
مي خوام بيام به ايرون، تو صف نون بمونم
اونجا واسه خودم و ننه ام بخونم
اينجا دلم گرفته، يه هم صدا ندارم
اينجا حتي لپ لپ هم نداره *
* تذكر (3): در ترانه اصلاً قافيه اهميتي ندارد و مهم حس شماست كه بايد منتقل شود.
6- نگاهي به خود بيندازيد، چه مي بينيد؟ يك جوان، موي بلند، روي سياه، ناخن كثيف؟! نه ... بهتره به خود نگاهي بيندازيد. چه مي بينيد؟ يك جوان منحرف، غرب زده بي خانمان؟! نه ... بهتره به خود نگاه كنيد ... آري شما به آرزوي خود رسيديد. اكنون شما يك هنرمند محبوب و مردمي (و مهمتر از آن پولدار) هستيد، حتي در روستاهاي كشور پوسترها و «CD»هايتان خريد و فروش مي شود و هر روز چند نوبت كنسرت مي گذاريد.
7- حالا وقت آن رسيده است كه كمي به گذشته خود برگرديد و به ياد بياوريد چه كسي شما را راهنمايي كرد تا يك خواننده شويد! كمي معرفت داشته باشيد و حداقل يك امضا به من بدهيد!
چاپ شده در روزنامه قدس