ارژنگ حاتمي
- همه منتظر ايام نوروز هستند تا چند روزي تعطيل باشند و استراحت كنند، اما من و هم صنفانم در اين روزها نه تنها تعطيلي نداريم بلكه در برخي مواقع تا بيست و چهار ساعت هم كار مي كنيم و جالب اينجاست بعد از ارائه خدمات، مردم آخرش هم بانارضايتي به ما اشاره مي كنند و مي گويند: «هيچ برنامه اي نداره!» ، اي كاش مي توانستيم پاسخ اونها رو بدهيم و بگوييم خودتان هيچ برنامه اي نداريد، آخر سر هم آنقدر خودخوري مي كنيم تا زير بار اين فشارهاي كاري و عصبي لامپ تصويرمان مي سوزد و از آن روز است كه تازه توسري خور هم ميشويم و براي آنكه برنامه هاي ما را ببينند هي توي سر ما مي زنند!
«از دفتر خاطرات يك تلويزيون»
***
- هيچ موقع از عيد خوشم نمي يومده! توي اين روزا همه با هم مهربون ميشن و روبوسي مي كنن، اما به ما كه مي رسه هي ما رو ميزنن! آخه جنبه هم خوب چيزيه، جنبه ي ديدن چهارتا مهمون و گرونيه اجناس و ميوه ها رو داشته باش، از اون گذشته مگه مقصر اين گروني ها منم كه با ديدن گروني منو ميزني؟!
ياد گذشته ها بخير هر كي يه بار ماها رو مي زد مي رفت اون دنيا و نتيجه ي زدن ماها رو خيلي زود مي ديد، اما الان با پيشرفت علم پزشكي تا يه نفر هفت هشت دفعه ما رو نزنه نمي ميره! آخ! همين الان باز يه نفر ديگه با ديدن قيمت آجيل و ميوه منو زد!
«از دفتر خاطرات يك سكته»
***
- مدت زمان زيادي بود كه به مسافرت نرفته بودم، خونه اي هم كه چند هفته اي بود در اون سكونت داشتم كم كم دلم رو زده بود، براي تعطيلات نوروزي ثانيه شماري مي كردم، از اين ور به اون ور، از اين شهر به اون شهر … از همين جا هم تشكر مي كنم از تمام افراد مريضي كه بدون دستمال اقدام به عطسه كردن مي كنند و بدين طريق منو به مسافرتهاي رايگان هوايي مي فرستند و يا آن دسته از دوستاني كه بدون اهميت دادن به مريض بودنشون اقدام به ماچ و بوسه در هنگام ديد و بازديد مي كنند و بدين طريق باعث ميشن وارد مكانهاي جديدي براي زندگي كردن بشم و چه بسا تجديد فراش هم بدهم!!
«از دفتر خاطرات يك ويروس سرماخوردگي»
***
- تعطيلات نوروز رو اصلا دوست ندارم، كسايي كه هميشه به يادم هستند نمي دونم چرا توي اين ايام منو كلا فراموش مي كنن، شايد به خاطر ديدن آدم هاي جديدي است كه توي ايام نوروز مي بينن، شايد هم گول غذاهاي رنگارنگ رو ميخورن؛ البته بعد از تموم شدن اين ايام دوباره بيشتر از هميشه به ياد من مي افتند.
به وضعيت عادت كردم، اما خيلي سخته يه نفر شب سر سفره ي شام از من تعريف و تمجيد كنه و به من پايبند باشه، اما فردا ناهار توي يك مهموني تا چشمش به يكم پلو و مرغ بيفته هزارتا فحش بهم بده و آخرش هم بگه بي خيال رژيم!
«از دفتر خاطرات يك رژيم غذايي»
***
- آخ جون! بازم عيد! تو تعطيلات عيد كلي طرفدار پيدا مي كنم، همه دوست دارن منو بگيرن، اونم نه يكم نه دو كم بلكه خيلي زياد! البته در اكثر مواقع كسايي كه منو ميدن با رضايت صد در صد اين كار رو انجام نميدن، كه اونم به خاطر اينه كه من رو دوست دارن! آخه من خيلي دوست داشتني هستم!!
«از دفتر خاطرات يك عيدي»
***
- چه جوري دلش اومد منو بسوزونه؟!، اون تمام حرف هاي خصوصي و غير خصوصي اش رو به من مي گفت ... و من صبورانه حرف هاش رو گوش مي كردم، همه اش تقصير خودم بود، شايد اگر من هم به مانند بعضي به اصطلاح «همراه»هان هر وقت دلم مي خواست به حرفهايش گوش مي كردم ديگه منو نمي سوزوند ... عيبي نداره، نتيجه ي كارش رو مي بينه، به «قبض تلفن» گفتم ام اين ماه كه اومد حالش رو بگيره!!
«از دفتر خاطرات يك تلفن سوخته»
***
- باز هم تعطيلات نوروز، و روزهاي به اوج رسيدن من، اين روزها تنها روزهايي در سال هستند كه مي تونم بدون قرص اكس و اين جور چيزا برم اون بالا بالاها؛ اما نمي دونم چرا بعضي آدم ها چشم ديدن بالارفتن منو ندارن، يه نمونه ي اين آدمهاي حسود همين دكترها هستن، كه البته خودشون زورشون به من نميرسه و با رژيم و قرص لابي مي كنن تا بتونن منو از اون بالا بالاها بكشن پايين!
«از دفتر خاطرات كلسترول خون»
چاپ شده در هفته نامه سلامت
+ به ویژه نامه ی نوروزی دست انداز هم سر بزنید.
ارژنگ حاتمي
- امروز هم پشت چراغ قرمز ديدمش، چند دفعه اي بهش چراغ دادم، اما به روي خودش نياورد، بهم گفته بود كه دوست نداره توي خيابون با هم حرف بزنيم، گفته بود با مامانت اينا بياين خواستگاريم، خيلي آروم و با وقار راه مي رفت، يه پرايد خواست براش ايجاد مزاحمت كنه و من حالش رو گرفتم، هر چهار تا لاستيكش رو پنچر كردم، دليل خطي كه روي درم هم افتاده همينه، خط كه هيچي من حاضرم واسه اون چپ هم بكنم!
-- پسرم يكم منطقي باش، تو هنوز به سن ازدواج نرسيدي، تازه سه ساله ديگه قسط هات تموم ميشه.
- خب تقصير من چيه كه شما پول نداشتين نقد منو به دنيا بيارين!
-- فاصله ي طبقاتي مون رو ميخواي چه كار كني؟! خانواده ي اونها همه شون 405 و سمند هستند، همه شون هم بنزين آزاد سوپر مي زنن، اما ما چي؟! من و بابات گازسوز هستيم و بابات براي درآوردن پول لاستيك و روغن ترمز و اينجور چيزا ميره بنزينمون رو مي فروشه!
- اما اينا مهم نيست! مهم اينه كه جاده ي عشق ما يه لاينه نيست و دو طرفه است.
-- تو حرف حساب حاليت نميشه، اين دختره چراغ هات رو خاموش كرده، تو داري با چراغ خاموش توي جاده عشق با سرعت غير مجاز حركت مي كني، مطمئن باش همين روزا به روغن سوزي مي افتي و حتي شايد زبونم لال موتورت منهدم بشه!
- مامان اگه نريم پاركينگشون و اون دختره رو برام خواستگاري نكنين، باك بنزينم رو سوراخ مي كنم!
مكالمات فوق بين يك عدد ماشين پيكان و مادرش انجام شد و بالاخره پيكان جوان عاشق پيشه توانست مادرش را متقاعد نمايد كه به خواستگاري يك عدد ماشين 405 بروند، پيكان مزبور به كارواش رفت و پس از تنظيم باد همراه با مادرش به مراسم خواستگاري رفتند، مكالمات زير نيز مربوط به مراسم خواستگاري مي باشد:
- مادر پيكان: خب اگه ميشه بريم سر اصل مطلب!
- مادر 405: دخترم چند تا دبه بنزين سوپر بردار بيار.
(عروس خانوم بنزين سوپر را به مادر پيكان و پيكان تعارف مي كند و هر چند كه مادر پيكان به او هشدار داده بود در مراسم خواستگاري از خوردن بنزين سوپر خودداري كند او اين كار را نكرد و تمام دبه ي 4 ليتري بنزين سوپر را داخل باك اش ريخت و در نتيجه باك اش كمي تعجب كرد!)
- پيكان (درحالي كه با درهايش باكش رو گرفته بود) ببخشيد كارواش تون كجاست يكم باك پيچه گرفتم؟!
پيكان عاشق پيشه ي ما تا از كارواش برگشت ديد مادرش در حال خروج از پاركينگ خانواده ي عروس است؛ عروس خانوم به در پاركينگ آمده بود و براي پيكان برف پاكن هايش را تكان مي داد، پيكان وقتي قطرات اشك را بر روي چراغ هاي عروس خانوم ديد ترسيد و از مادرش پرسيد:
- مادر! چي شد؟! نكنه خانواده اش مخالفت كردند؟! چرا اين قدر زود مراسم خواستگاري تموم شد.
-- تو چهل و پنج دقيقه توي كارواش چكار مي كردي؟! به طور مستقيم جواب رد ندادن! اما خواسته هاشون طوري بود كه بايد از فكر اون دختر بياي بيرون! تو چرا به اين دختر گير دادي، بزار برات دختردايي ات رو بگيرم، هم پرايد است و هم خيلي با كلاس، تازه مهريه اش هم فقط دويست ليتر گازوئيل است!
- اَه! چند بار بگم اون «هاش بك» است و من از ماشيناي «هاش بك» خوشم نمياد، خانواده ي 405 اينا چي مي خواستن؟!
-- گفتن بايد يه پاركينگ و يك كارواش مستقل داشته باشي، مهريه اش رو هم بيست هزار جفت لاستيك نو و همچنين هزار ليتر بنزين سوپر اعلام كردند، از همين اول هم شرط كردند كه فقط بايد به دخترشون بنزين سوپر بزني، چون باك اش با بنزين معمولي سازگار نيست! چيه پسرم؟! چرا گريه مي كني؟! اگه واقعا دوسش داري من خودم رو ميدم اره كنن تا بتوني با استفاده از وامي كه ميدن بري و پاركينگ بخري.
- نه مامان گريه نمي كنم، اون گربه ي بي شعور از بالاي درخت كار بي تربيتي كرد روي چراغم!
چند ماه بعد پيكان عاشق پيشه ي ما با قبول واقعيت هاي موجود با دختر دايي اش كه يك پرايد «هاش بك» بود ازدواج كرد و همان روز خبر رسيد كه 405 اي كه پيكان داستان ما عاشقش بود اقدام به خودسوزي كرده است!
چاپ شده در روزنامه قدس
ارژنگ حاتمی
يك زن اهل كره جنوبي پس از آنكه 771 بار در آزمون كتبي رانندگي رد شد، سرانجام در آخرين امتحان نمره قبولي را كسب كرد. (خبرگزاري ايسنا)
اصولاً از قديم گفته اند، خواستن توانستن است، ما نيز از طرف طنزنويسان صفحه سوسه به اين زن كره اي، موفقيتش را در آزمون رانندگي تبريك مي گوييم.
اميد است جوانان در تمام مراحل زندگي اين خانم كره اي را الگوي خويش قرار دهند، به عنوان مثال:
- حتي اگه 770 بار خواستگاري رفتند و «نه» شنيدند، اميد خودشون رو از دست ندهند و با اعتماد به نفس به خواستگاري 771 امين دختر بروند!
- حتي اگه 770 بار در كنكور فوق ليسانس شركت كردند و قبول نشدند، اميد خودشون رو از دست ندهند! (از آنجا كه اين روزها در كنكور ليسانس تعداد صندلي هاي دانشگاه از داوطلبان دانشگاه بيشتر است، نگفتيم كنكور ليسانس!)
- حتي اگه 770 بار متن هاي طنزتون توي سوسه چاپ نشد، باز هم طنز بنويسيد.
در همين ارتباط گروهي از محققان به انجام تحقيق و تفحص پرداخته و پنج احتمال زير را در مورد علت قبول نشدن اين خانم كره اي در 771 بار آزمون كتبي داده اند.
احتمال اول: در كره جنوبي احتمال اينكه كسي شانسي قبول بشود، نيست و اگر هم چنين احتمالي وجود دارد اين خانم خوش شانس نبوده است.
احتمال دوم: دليل اينكه اين خانم 771 بار در آزمون كتبي رانندگي رد شد، اين بوده است كه در اين كشور كتابهاي كمك آموزشي كانون فرنگي آموزش، و كاج و ... وجود نداشته است.
احتمال سوم: اين زن كره اي سرانجام توانسته است در آزمون 771 ام تقلب كند.
احتمال چهارم: كره اي ها معتقدند تا 771 نشه، بازي نشه!
احتمال پنجم: اين خانم مي خواسته نامش در كتاب ركوردهاي گينس چاپ بشه!
پرسش اساسي: هر چند پيش بيني مي شود اين خانم كره اي هفتصد هشتصد هزار دفعه اي هم در آزمون عملي ( تو شهري سابق) رد شوند و از آنجا كه فرض محال، محال نيست، تصور كنيد اين خانم بتواند تا قبل از سفر به ديار باقي در آزمون شهري هم قبول شود، در اين صورت كدام اتفاق محتمل است؟!
گزينه اول: پايين آمدن عمر متوسط شهروندان كره اي بر اثر فوت در تصادفات!
گزينه دوم: شوهر اين خانم از اين پس بايد نصف حقوقش را صرف صاف كاري و... كند!
گزينه سوم: هر دو مورد!
خبر را كامل تر مي خوانيم: «پارك جونگ سئوك» از افسران پليس راهنمايي و رانندگي كره جنوبي گفته است:«حداقل نمره قبولي براي شركت كنندگان در آزمون رانندگي 60 است و اين زن بالاترين نمره اي كه آورد 50 بود كه با همان نمره او را قبول كرديم.»
نتيجه گيري پاياني: اين زن كره اي از همون اول بايد خشكه حساب مي كرد!
چاپ شده در روزنامه قدس
در اولين پست از وبلاگ جديدم در مورد سكه هاي پنج توماني نوشتم، اين پست بازتاب خوبي هم در سايتهاي خبري گوناگون داشت، به نظرم بد نيست هر از چند گاهي كمي تا قسمتي جدي بنويسم.
|
ارژنگ حاتمی | |
|
معاون وزير راه: سرعت در آزاد راه ها تا 200 كيلومتر قابل افزايش است.(مصاحبه با شبكه خبر 16/11/87) پرسش شماره يك: چرا آقاي معاون وزير راه (افندي زاده) گفته است، سرعت در آزاد راه ها تا 200 كيلومتر قابل افزايش است؟ پرسش شماره دو: چه چيزهاي ديگري فقط در گيم ممكن است؟ سه نتيجه گيري: چاپ شده در روزنامه قدس ۲۴/۱۱/۸۷ |
|
سوسه ی این هفته ویژه ی استاد منوچهر احترامی بود ...
تحليل و بررسي يک شعر: «توي ده شلمرود... » ؛ | |||||
|
ارژنگ حاتمي نه فلفلي نه قلقلي تنها روي سه پايه نشسته بود تو سايه کره الاغ کدخدا الاغ خوب و نازنين - نه که نميدم غاز پريد تو استخر نه جانم در وا شد و يه جوجه جوجه کوچولو حسني با چشم گريون فلفلي گفت: حسني دويد پيش باباش خروسه مي گفت: غاز مي گفت: توي ده شلمرود
|