تبليغاتX
تنظ نوشته های ارژنگ حاتمی

ارژنگ حاتمي

- همه منتظر ايام نوروز هستند تا چند روزي تعطيل باشند و استراحت كنند، اما من و هم صنفانم در اين روزها نه تنها تعطيلي نداريم بلكه در برخي مواقع تا بيست و چهار ساعت هم كار مي كنيم و جالب اينجاست بعد از ارائه خدمات، مردم آخرش هم بانارضايتي به ما اشاره مي كنند و مي گويند: «هيچ برنامه اي نداره!» ، اي كاش مي توانستيم پاسخ اونها رو بدهيم و بگوييم خودتان هيچ برنامه اي نداريد، آخر سر هم آنقدر خودخوري مي كنيم تا زير بار اين فشارهاي كاري و عصبي لامپ تصويرمان مي سوزد و از آن روز است كه تازه توسري خور هم ميشويم و براي آنكه برنامه هاي ما را ببينند هي توي سر ما مي زنند!

«از دفتر خاطرات يك تلويزيون»

 ***

-  هيچ موقع از عيد خوشم نمي يومده! توي اين روزا همه با هم مهربون ميشن و روبوسي مي كنن، اما به ما كه مي رسه هي ما رو ميزنن! آخه جنبه هم خوب چيزيه، جنبه ي ديدن چهارتا مهمون و گرونيه اجناس و ميوه ها رو داشته باش، از اون گذشته مگه مقصر اين گروني ها منم كه با ديدن گروني منو ميزني؟!

ياد گذشته ها بخير هر كي يه بار ماها رو مي زد مي رفت اون دنيا و نتيجه ي زدن ماها رو خيلي زود مي ديد، اما الان با پيشرفت علم پزشكي تا يه نفر هفت هشت دفعه ما رو نزنه نمي ميره! آخ! همين الان باز يه نفر ديگه با ديدن قيمت آجيل و ميوه منو زد!

«از دفتر خاطرات يك سكته»

*** 

- مدت زمان زيادي بود كه به مسافرت نرفته بودم، خونه اي هم كه چند هفته اي بود در اون سكونت داشتم كم كم دلم رو زده بود، براي تعطيلات نوروزي ثانيه شماري مي كردم، از اين ور به اون ور، از اين شهر به اون شهر … از همين جا هم تشكر مي كنم از تمام افراد مريضي كه بدون دستمال اقدام به عطسه كردن مي كنند و بدين طريق منو به مسافرتهاي رايگان هوايي مي فرستند و يا آن دسته از دوستاني كه بدون اهميت دادن به مريض بودنشون اقدام به ماچ و بوسه در هنگام ديد و بازديد مي كنند و بدين طريق باعث ميشن وارد مكانهاي جديدي براي زندگي كردن بشم و چه بسا تجديد فراش هم بدهم!!

«از دفتر خاطرات يك ويروس سرماخوردگي»

 ***

- تعطيلات نوروز رو اصلا دوست ندارم، كسايي كه هميشه به يادم هستند نمي دونم چرا توي اين ايام منو كلا فراموش مي كنن، شايد به خاطر ديدن آدم هاي جديدي است كه توي ايام نوروز مي بينن، شايد هم گول غذاهاي رنگارنگ رو ميخورن؛ البته بعد از تموم شدن اين ايام دوباره بيشتر از هميشه به ياد من مي افتند.

به وضعيت عادت كردم، اما خيلي سخته يه نفر شب سر سفره ي شام از من تعريف و تمجيد كنه و به من پايبند باشه، اما فردا ناهار توي يك مهموني تا چشمش به يكم پلو و مرغ بيفته هزارتا فحش بهم بده و آخرش هم بگه بي خيال رژيم!

«از دفتر خاطرات يك رژيم غذايي»

 ***

- آخ جون! بازم عيد! تو تعطيلات عيد كلي طرفدار پيدا مي كنم، همه دوست دارن منو بگيرن، اونم نه يكم نه دو كم بلكه خيلي زياد! البته در اكثر مواقع كسايي كه منو ميدن با رضايت صد در صد اين كار رو انجام نميدن، كه اونم به خاطر اينه كه من رو دوست دارن! آخه من خيلي دوست داشتني هستم!!

«از دفتر خاطرات يك عيدي»

*** 

- چه جوري دلش اومد منو بسوزونه؟!، اون تمام حرف هاي خصوصي و غير خصوصي اش رو به من مي گفت ... و من صبورانه حرف هاش رو گوش مي كردم، همه اش تقصير خودم بود، شايد اگر من هم به مانند بعضي به اصطلاح «همراه»هان هر وقت دلم مي خواست به حرفهايش گوش مي كردم ديگه منو نمي سوزوند ... عيبي نداره، نتيجه ي كارش رو مي بينه، به «قبض تلفن» گفتم ام اين ماه كه اومد حالش رو بگيره!!

«از دفتر خاطرات يك تلفن سوخته»

*** 

- باز هم تعطيلات نوروز، و روزهاي به اوج رسيدن من، اين روزها تنها روزهايي در سال هستند كه مي تونم بدون قرص اكس و اين جور چيزا برم اون بالا بالاها؛ اما نمي دونم چرا بعضي آدم ها چشم ديدن بالارفتن منو ندارن، يه نمونه ي اين آدمهاي حسود همين دكترها هستن، كه البته خودشون زورشون به من نميرسه و  با رژيم و قرص لابي مي كنن تا بتونن منو از اون بالا بالاها بكشن پايين!

«از دفتر خاطرات كلسترول خون»

چاپ شده در هفته نامه سلامت

 

 

+ به ویژه نامه ی نوروزی دست انداز هم سر بزنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:25 توسط ارژنگ حاتمی |

ارژنگ حاتمي

- امروز هم پشت چراغ قرمز ديدمش، چند دفعه اي بهش چراغ دادم، اما به روي خودش نياورد، بهم گفته بود كه دوست نداره توي خيابون با هم حرف بزنيم، گفته بود با مامانت اينا بياين خواستگاريم، خيلي آروم و با وقار راه مي رفت، يه پرايد خواست براش ايجاد مزاحمت كنه و من حالش رو گرفتم، هر چهار تا لاستيكش رو پنچر كردم، دليل خطي كه روي درم هم افتاده همينه، خط كه هيچي من حاضرم واسه اون چپ هم بكنم!

-- پسرم يكم منطقي باش، تو هنوز به سن ازدواج نرسيدي، تازه سه ساله ديگه قسط هات تموم ميشه.

- خب تقصير من چيه كه شما پول نداشتين نقد منو به دنيا بيارين!

-- فاصله ي طبقاتي مون رو ميخواي چه كار كني؟! خانواده ي اونها همه شون 405 و سمند هستند، همه شون هم بنزين آزاد سوپر مي زنن، اما ما چي؟! من و بابات گازسوز هستيم و بابات براي درآوردن پول لاستيك و روغن ترمز و اينجور چيزا ميره بنزينمون رو مي فروشه!

- اما اينا مهم نيست! مهم اينه كه جاده ي عشق ما يه لاينه نيست و دو طرفه است.

-- تو حرف حساب حاليت نميشه، اين دختره چراغ هات رو خاموش كرده، تو داري با چراغ خاموش توي جاده عشق با سرعت غير مجاز حركت مي كني، مطمئن باش همين روزا به روغن سوزي مي افتي و حتي شايد زبونم لال موتورت منهدم بشه!

- مامان اگه نريم پاركينگشون و اون دختره رو برام خواستگاري نكنين، باك بنزينم رو سوراخ مي كنم!

 

مكالمات فوق بين يك عدد ماشين پيكان و مادرش انجام شد و بالاخره پيكان جوان عاشق پيشه توانست مادرش را متقاعد نمايد كه به خواستگاري يك عدد ماشين 405 بروند، پيكان مزبور به كارواش رفت و پس از تنظيم باد همراه با مادرش به مراسم خواستگاري رفتند، مكالمات زير نيز مربوط به مراسم خواستگاري مي باشد:

- مادر پيكان: خب اگه ميشه بريم سر اصل مطلب!

- مادر 405: دخترم چند تا دبه بنزين سوپر بردار بيار.

(عروس خانوم بنزين سوپر را به مادر پيكان و پيكان تعارف مي كند و هر چند كه مادر پيكان به او هشدار داده بود در مراسم خواستگاري از خوردن بنزين سوپر خودداري كند او اين كار را نكرد و تمام دبه ي 4 ليتري بنزين سوپر را داخل باك اش ريخت و در نتيجه باك اش كمي تعجب كرد!)

- پيكان (درحالي كه با درهايش باكش رو گرفته بود) ببخشيد كارواش تون كجاست يكم باك پيچه گرفتم؟!

پيكان عاشق پيشه ي ما تا از كارواش برگشت ديد مادرش در حال خروج از پاركينگ خانواده ي عروس است؛ عروس خانوم به در پاركينگ آمده بود و براي پيكان برف پاكن هايش را تكان مي داد، پيكان وقتي قطرات اشك را بر روي چراغ هاي عروس خانوم ديد ترسيد و از مادرش پرسيد:

- مادر! چي شد؟! نكنه خانواده اش مخالفت كردند؟! چرا اين قدر زود مراسم خواستگاري تموم شد.

-- تو چهل و پنج دقيقه توي كارواش چكار مي كردي؟! به طور مستقيم جواب رد ندادن! اما خواسته هاشون طوري بود كه بايد از فكر اون دختر بياي بيرون! تو چرا به اين دختر گير دادي، بزار برات دختردايي ات رو بگيرم، هم پرايد است و هم خيلي با كلاس، تازه مهريه اش هم فقط دويست ليتر گازوئيل است!

- اَه! چند بار بگم اون «هاش بك» است و من از ماشيناي «هاش بك» خوشم نمياد، خانواده ي 405 اينا چي مي خواستن؟!

-- گفتن بايد يه پاركينگ و يك كارواش مستقل داشته باشي، مهريه اش رو هم بيست هزار جفت لاستيك نو و همچنين هزار ليتر بنزين سوپر اعلام كردند، از همين اول هم شرط كردند كه فقط بايد به دخترشون بنزين سوپر بزني، چون باك اش با بنزين معمولي سازگار نيست! چيه پسرم؟! چرا گريه مي كني؟! اگه واقعا دوسش داري من خودم رو ميدم اره كنن تا بتوني با استفاده از وامي كه ميدن بري و پاركينگ بخري.

- نه مامان گريه نمي كنم، اون گربه ي بي شعور از بالاي درخت كار بي تربيتي كرد روي چراغم!

 

چند ماه بعد پيكان عاشق پيشه ي ما با قبول واقعيت هاي موجود با دختر دايي اش كه يك پرايد «هاش بك» بود ازدواج كرد و همان روز خبر رسيد كه 405 اي كه پيكان داستان ما عاشقش بود اقدام به خودسوزي كرده است!

چاپ شده در روزنامه قدس

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 13:39 توسط ارژنگ حاتمی |

ارژنگ حاتمی

يك زن اهل كره جنوبي پس از آنكه 771 بار در آزمون كتبي رانندگي رد شد، سرانجام در آخرين امتحان نمره قبولي را كسب كرد. (خبرگزاري ايسنا)

1اصولاً از قديم گفته اند، خواستن توانستن است، ما نيز از طرف طنزنويسان صفحه سوسه به اين زن كره اي، موفقيتش را در آزمون رانندگي تبريك مي گوييم.
اميد است جوانان در تمام مراحل زندگي اين خانم كره اي را الگوي خويش قرار دهند، به عنوان مثال:
- حتي اگه 770 بار خواستگاري رفتند و «نه» شنيدند، اميد خودشون رو از دست ندهند و با اعتماد به نفس به خواستگاري 771 امين دختر بروند!
- حتي اگه 770 بار در كنكور فوق ليسانس شركت كردند و قبول نشدند، اميد خودشون رو از دست ندهند! (از آنجا كه اين روزها در كنكور ليسانس تعداد صندلي هاي دانشگاه از داوطلبان دانشگاه بيشتر است، نگفتيم كنكور ليسانس!)
- حتي اگه 770 بار متن هاي طنزتون توي سوسه چاپ نشد، باز هم طنز بنويسيد.

در همين ارتباط گروهي از محققان به انجام تحقيق و تفحص پرداخته و پنج احتمال زير را در مورد علت قبول نشدن اين خانم كره اي در 771 بار آزمون كتبي داده اند.
احتمال اول: در كره جنوبي احتمال اينكه كسي شانسي قبول بشود، نيست و اگر هم چنين احتمالي وجود دارد اين خانم خوش شانس نبوده است.
احتمال دوم: دليل اينكه اين خانم 771 بار در آزمون كتبي رانندگي رد شد، اين بوده است كه در اين كشور كتابهاي كمك آموزشي كانون فرنگي آموزش، و كاج و ... وجود نداشته است.
احتمال سوم: اين زن كره اي سرانجام توانسته است در آزمون 771 ام تقلب كند.
احتمال چهارم: كره اي ها معتقدند تا 771 نشه، بازي نشه!
احتمال پنجم: اين خانم مي خواسته نامش در كتاب ركوردهاي گينس چاپ بشه!

پرسش اساسي: هر چند پيش بيني مي شود اين خانم كره اي هفتصد هشتصد هزار دفعه اي هم در آزمون عملي ( تو شهري سابق) رد شوند و از آنجا كه فرض محال، محال نيست، تصور كنيد اين خانم بتواند تا قبل از سفر به ديار باقي در آزمون شهري هم قبول شود، در اين صورت كدام اتفاق محتمل است؟!
گزينه اول: پايين آمدن عمر متوسط شهروندان كره اي بر اثر فوت در تصادفات!
گزينه دوم: شوهر اين خانم از اين پس بايد نصف حقوقش را صرف صاف كاري و... كند!
گزينه سوم: هر دو مورد!

خبر را كامل تر مي خوانيم: «پارك جونگ سئوك» از افسران پليس راهنمايي و رانندگي كره جنوبي گفته است:«حداقل نمره قبولي براي شركت كنندگان در آزمون رانندگي 60 است و اين زن بالاترين نمره اي كه آورد 50 بود كه با همان نمره او را قبول كرديم.»

نتيجه گيري پاياني: اين زن كره اي از همون اول بايد خشكه حساب مي كرد!

چاپ شده در روزنامه قدس

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:42 توسط ارژنگ حاتمی |

بعد از هفت هشت سال طنزنويسي به اين نتيجه رسيدم كه بد نيست برخي مواقع كمي هم حرف جدي بزنم، به همين خاطر وبلاگ حرف هاي كمي تا قسمتي جدي رو راه اندازي كردم؛

در اولين پست از وبلاگ جديدم در مورد سكه هاي پنج توماني نوشتم، اين پست بازتاب خوبي هم در سايتهاي خبري گوناگون داشت، به نظرم بد نيست هر از چند گاهي كمي تا قسمتي جدي بنويسم.

+ داستان گرانی‏5تومانی/حرفهای کمی جدی

+ سكه های پنج تومانی ارزشمند!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:9 توسط ارژنگ حاتمی |

ارژنگ حاتمی

معاون وزير راه: سرعت در آزاد راه ها تا 200 كيلومتر قابل افزايش است.(مصاحبه با شبكه خبر 16/11/87)
رويانيان:سرعت تا 200 كيلومتر فقط در گيم ممكن است. (مصاحبه با شبكه خبر 16/11/87
)

پرسش شماره يك: چرا آقاي معاون وزير راه (افندي زاده) گفته است، سرعت در آزاد راه ها تا 200 كيلومتر قابل افزايش است؟
پاسخ شماره يك: براي كنترل جمعيت.
پاسخ شماره دو: ايشان تحت تأثير بازي هاي رايانه اي اين جمله را گفته اند.
پاسخ شماره سه: ايشان گفته است افزايش پذير است، اما نگفته است كي؟! منظورشان احتمالاً صد دويست سال آينده بوده است.
پاسخ شماره چهار: ايشان فيلمهاي علمي تخيلي زياد ديده اند.
پاسخ شماره پنح: ايشان ماشين را با هواپيما اشتباه گرفته اند!
پاسخ شماره شش: دوباره براي كنترل جمعيت!

پرسش شماره دو: چه چيزهاي ديگري فقط در گيم ممكن است؟
پاسخ شماره يك: گشت زدن با ماشين بدون نگراني بابت تمام شدن بنزين و ايضاً كارت سوخت.
پاسخ شماره دو: پيدا كردن جاي پارك، خيابانهاي بدون دست انداز و چاله و چوله و ...
پاسخ شماره سه: خودروهاي بدون نقص فني!
پاسخ شماره چهار: در اتوبان خلاف حركت بقيه خودروها راندن و جريمه نشدن!
پاسخ شماره پنج: تصادف كردن و ايضاً هيچ آسيب جاني نديدن!
پاسخ شماره شش: جاده ها و بزرگراه هاي استاندارد

سه نتيجه گيري:
نتيجه گيري شماره يك: رويانيان اطلاعاتش از وضعيت راه هاي كشور بيشتر از معاون وزير راه است.
نتيجه گيري شماره دو: رويانيان هم گيم بازي مي كند.
نتيجه گيري شماره سه: آقاي رويانيان در بازي هاي رايانه اي زياد حرفه اي نيستند؛ چون نويسنده متن توانسته است در پلي استيشن 400 كيلومتر هم سرعت برود.

چاپ شده در روزنامه قدس ۲۴/۱۱/۸۷

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:51 توسط ارژنگ حاتمی

سوسه ی این هفته ویژه ی استاد منوچهر احترامی بود ...

 

تحليل و بررسي يک شعر: «توي ده شلمرود... » ؛
و يا پاسخي به اين پرسش که چرا حسني تک و تنها بود؟!

ارژنگ حاتمي

ostad ehteramiتوي ده شلمرود
حسني تک و تنها بود
حسني نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
حسني يکي از عناصر بلا بوده که هر جايي بوده، آتش مي سوزانده و با آنکه تنبل تنبلا بوده - با توجه به پذيرش فله اي دانشجو در دانشگاه هاي کشور - توانسته است در دانشگاه ده شلمرود قبول شود و نام دانشجو را يدک بکشد. وي بر اثر ديدن مکرر ماهواره تحت تأثير قرار گرفته و اقدام به زدن تيپ کرده است! و در حالي که خودش فکر مي کرده خيلي خوشگل شده، اما هر کسي او را در کوچه و خيابان مي ديد، مي گفت: موي بلند، ناخن دراز، واه واه واه !!

نه فلفلي نه قلقلي
نه مرغ زرد کاکلي
هيچکس باهاش رفيق نبود
از آنجا که در ده شلمرود جوانان از اين قرتي بازي ها خوششان نمي آمده، در نتيجه حسني هيچ رفيقي نداشته است، گفته مي شود، شعر «سنگ صبور غم هام، به ديدنم بيا که خيلي تنهام» را حسني در همين روزها در اوج روزهاي تنهايي اش سروده است!

تنها روي سه پايه نشسته بود تو سايه
باباش مي گفت: حسني مياي بريم حموم؟
نه نميام نه نميام
سرتو مي خواي اصلاح کني؟
نه نمي خوام نه نمي خوام
بالاخره يکي از روزها به طور مهرورزانه اي حسني جلب شده و او را روي سه پايه مي نشانند و برايش توضيح مي دهند، اين تيپي که زده اي، تيپ آدميزادي نيست، و از او مي پرسند؛ آيا اجازه هست موهايش را به طور رايگان برايش اصلاح کنند؟ که ايشان سرتق بازي در آورده و موهايش را کوتاه نمي کند و در نهايت با استفاده از سند يکي از ويلاهاي پدرش به کوچه و خيابان ده شلمرود باز مي گردد!

کره الاغ کدخدا
يورتمه مي رفت تو کوچه ها
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم بار ببرم
ديرم شده، عجله دارم
برخي از آگاهان معتقدند آي کيوي کره الاغهاي ده شلمرود بسيار بالا بوده که مي توانسته اند بدون راهنمايي صاحبانشان شخصاً مبادرت به امر خطير بار حمل کني بپردازند، از ديگر ويژگي هاي کره الاغهاي ده شلمرود داشتن وجدان کاري بوده است، به طوري که با عجله بار مي برده اند! آگاهان تمام اين خصوصيات مثبت اين الاغهاي شلمرودي را نتيجه وجود دانشگاه در ده شلمرود دانسته اند!

الاغ خوب و نازنين
سر در هوا، سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يه کمي به من سواري ميدي؟
با توجه به آنکه کارت بنزين ماشين حسني تمام شده و وي مي خواسته براي انجام کاري نامعلوم به میدان ده شلمرود برود با تعريف و تمجيد از الاغ مربوطه سعي بر خر کردن وي داشته، به طوري که بتواند از وي سواري مجاني بگيرد، اما همان طور که گفته شد، الاغ مربوطه هنوز کره الاغ بوده و آنقدرها هم خر نبوده است!

- نه که نميدم
چرا نميدي؟
واسه اينکه من تميزم
پيش همه عزيزم، اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه!
البته الاغ مربوطه براي سواري ندادن، قيافه ظاهري حسني را بهانه مي کند، اما طبق اطلاعاتي که از برخي از روستاييان ده شلمرود به دستمان رسيده، به دلايلي نامعلوم الاغ نامبرده به کدخدا هم سواري نمي داده است !

غاز پريد تو استخر
تو اردکي يا غازي؟
من غاز خوش زبانم
مياي بريم به بازي؟
حسني غاز را اردک خطاب نموده و بدين طريق باب سخن را با ايشان باز مي کند و سپس به وي پيشنهاد مي کند که با هم بازي کنند، شايان ذکر است، تا اين لحظه مشخص نشده است که حسني قصد انجام چه بازي اي را با غاز خوش زبان داشته است !

نه جانم
چرا نمياي؟
واسه اينکه من
صبح تا غروب
ميون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
غاز مربوطه مجبور بوده است براي امرار معاش روزانه، هر روز صبح تا شب اقدام به شستن لباس و ظرفهاي مرفهان بي درد کند، اما با تمام اين همه مشکلات، وي هيچ گاه به پيشنهادهاي بازي کردن با اشخاصي همچون حسني جواب مثبت نداده است.

در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو کوچه
جيک جيک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پيش حسني
با توجه به اطلاعات به دست آمده، جوجه مربوطه اقدام به خوردن قرص اکس کرده و در حالي که در حال تکان دادن سرش و «جيکس»، «جيکس» کردن بوده است، به نزديکي حسني مي رسد.

جوجه کوچولو
کوچول موچولو
مياي با من بازي کني؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ريزه ميزه
ببين چقد تميزه؟
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
حسني با توجه به وضعيت جوجه، به وي پيشنهاد بازي کردن مي دهد، اما مادر جوجه در آخرين لحظات به داد جوجه رسيده و مانع از بروز فاجعه اي مي شود، مادر جوجه ضمن تمسخر وضعيت ظاهري حسني، به او اخطار مي کند که ديگر دور و بر جوجه او نپلکد!

حسني با چشم گريون
پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي
مياين با من بازي کنين؟
نه که نميايم
چرا نمياين؟
حسني که متوجه شده است، اينجا شهر خودشان نيست، اشک ريزان به ميدان ده مي آيد و در آنجا دوستان قديمي اش را مي بيند و از آنان مي خواهد که بيايند و با او پلي استيشن بازي کنند. اما آنان هم اين پيشنهاد او را قبول نمي کنند.

فلفلي گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته اي دو بار ميريم حموم
اما تو چي؟
قلقلي گفت: نگاش کنين
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
فلفلي و خانواده اش از جمله افرادي هستند که با مصرف بي رويه آب باعث به وجود آمدن مشکلات کم آبي در شهرها مي شوند. از مسؤولان ذي ربط تقاضا مي شود، با توجه به اعتراف صريح فلفلي به مصرف بي رويه آب، آب خانه ايشان و ايضاً عمويشان قطع شود تا براي آيندگان نيز درس عبرتي باشد.

حسني دويد پيش باباش
حسني مياي بريم حموم؟
ميام ميام
سرتو مي خواي اصلاح کني؟
مي خوام مي خوام
حسني نگو يه دسته گل
تر و تميز و تپل مپل
به مانند اين فيلمهاي سينمايي و ايضاً سريالهاي آبکي تلويزيون، حسني نيز يکهو متحول مي شود و به حمام مي رود و تمام ژلهاي موي سرش را مي شويد و سپس اقدام به کوتاه کردن موها و ايضاً ناخنهايش مي کند.

الاغ و خروس و جوجه
غاز و ببعي
با فلفلي با قلقلي با مرغ زرد کاکلي
حلقه زدن دور حسن
الاغه مي گفت:
اگه کاري نداري بريم الاغ سواري
پس از بوجود آمدن تحولات دروني در حسني که منجر به ايجاد تحولات ظاهري در ايشان شد، وي در حالي که به ميدان شهر بازگشت که بسيار از موجودات روستا منتظر بازگشت قهرمانه او بودند.

خروسه مي گفت:
قوقولي قوقو قوقولي قوقو
هر چي مي خواي فوري بگو
مرغه مي گفت:
حسني برو تو کوچه
بازي بکن با جوجه
خروس و مرغ که تحولات دروني و بيروني حسني را مشاهده کردند، به طور ضمني به پيشنهاد قبلي حسني مبني بر بازي کردن با جوجه موافقت نمودند.

غاز مي گفت:
حسني بيا با همديگه بريم شنا
البته هنوز اين جمله غاز از نظر محققان و آگاهان تأييد نشده بسيار خوب است با توجه به شناختي که از غاز داريم، ايشان هر چه زودتر جمله مذکور خويش را تکذيب کنند.

توي ده شلمرود
حسني ديگه تنها نبود
با توجه به موارد ذکر شده مي توان نتيجه گرفت تنها دليل پذيرفته شدن حسني در ميان شلمرودي ها، پايبندي اش به فرهنگ شلمرودي بوده است، اميد است شلمرودي ها در برابر دانشجوياني که به دانشگاه ده شان مي آيند کم نياورند و به جاي آنکه خودشان را با اين قرتي ها هماهنگ کنند، همان طور که حسني را اصلاح کردند، منجر به اصلاح باقي آنها هم بشوند.


توي ده شلمرود حسني براي هميشه تنها شد ...

ارژنگ حاتمی 

hasaniحسني و داداشش و باباش و عموش هفته اي دوبار حموم مي رفتن، البته حسني دوست داشت خيلي بيشتر از دو بار بره حموم، اما چون از طرف اداره آب بهشون اخطار داده بودن که اگه مصرف آبشون از اين بيشتر بشه، آبشون رو قطع مي کنن، به همين دو بار در هفته حموم رفتن اکتفا کرده بود. حسني ديگه تنبل تنبلا نبود، ناخنهاش کوتاه و موهاش مرتب بودن.
حسني اومد توي کوچه تا يه کم از کره الاغ کدخدا سواري بگيره، اما کره الاغ کدخدا برخلاف هميشه ديگه يورتمه نمي رفت، خيلي آروم و آهسته، غمگين و ناراحت داشت راه مي رفت، حسني بهش گفت: با کدخدا حرفت شده؟ حتماً بهت خيلي بار ميده جا به جا کني؟، نکنه خانومت رو فروخته؟! کره الاغ کدخدا هيچي نگفت و رفت.
حسني غاز رو ديد، غاز توي چمنها نشسته بود، حسني پرسيد: آهاي اردک، چرا توي استخر بازي نمي کني؟، غاز گفت: اي بابا! تو هنوز بعد اين همه سال متوجه نشدي که من غازم نه اردک؟! بعدش هم باور کن امروز حوصله هيچ کاري رو ندارم !
حسني گفت نکنه آب استخر بهداشتي نيست، غاز گفت: بهداشتي است، اگه تو مي خواي شنا کني، استخر رو پر آب کنم !
حسني گفت: نکنه به شما هم از طرف اداره آب اخطار دادن که آب زياد مصرف نکنين.
غاز پاسخ داد: نه من توي اداره آب آشنا دارم، هر چقدر دلم بخواد، مي تونم آبتني کنم، اما امروز اصلاً حوصله هيچ کار رو ندارم.
حسني متوجه بغض توي گلوي غاز شد و گفت: باشه اردک، مزاحمت نمي شم، من ميرم !
در باز شد و بيست تا جوجه، آروم و بي صدا اومدن داخل کوچه، حسني به خانم مرغه گفت: ماشاء ا... ماشاء ا... انگار وضعتون خيلي خوبه که با اين اوضاع گروني ها، کلا بي خيال کنترل جمعيت شديد !
خانم مرغه در حالي که گريه مي کرد، گفت: اتفاقاً به خاطر گروني است که مجبور شديم کارخونه جوجه کشي راه بندازيم! از اين بيست تا بايد 18 تاشون رو بفروشيم تا بتونيم خرج خورد و خوراک و تحصيل اون دوتاي ديگه رو جور کنيم !
حسني گفت: پس به همين خاطره که گريه مي کنين؟ !
مرغ پاسخ داد: پس تو خبر نداري؟! حسني گفت از چي؟! مرغ دستپاچه شد و گفت: از هيچي! من بايد برم! کاري نداري؟ !
مرغ رفت و حسني نفهميد علت گريه مرغ چي بوده، جوجه ها هم اونقدر غمگين و ناراحت بودند که حسني اصلاً روش نشد بهشون پيشنهاد بازي کردن بده !
فلفلي و قلقلي با چشم گريون، اومدن توي ميدون، حسني گفت: اي فلفلي، اي قلقلي، نکنه چون کسي با شماها بازي نمي کنه، دارين گريه مي کنين! فلفلي و قلقلي پاسخ حسني رو ندادند و فقط داشتند گريه مي کردند. کم کم کره الاغ کدخدا، غاز، مرغ و خروس و جوجه ها هم اومدن توي ميدون ده شلمرود، همه به حسني يه طوري نگاه مي کردند، نمي دونستن کدومشون بايد اين خبر تلخ رو به حسني بده، نمي دونستن چطوري به حسني بگن همه اونها و ده شلمرود يتيم شدند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:36 توسط ارژنگ حاتمی |