تبليغاتX
تنظ نوشته های ارژنگ حاتمی - موضوع انشا: خودرو را توصيف كنيد!

ارژنگ حاتمي 
پيش بابايي مي روم و موضوع انشا را به او مي گويم، بابا مي گويد:«خودرو يعني قلک! هر چي پول درمياري بايد بريزي توي حلقومش! امروز هم چون يک عالمه پول مکانيکي و تعمير ماشين دادم، حوصله انشا گفتن ندارم، برو از مامانت بپرس! »

پيش ماماني مي روم و از او مي پرسم: «خودرو يعني چه؟! »، ماماني هم يک دفعه زير گريه مي زند و به بابايي مي گويد:«مردهاي مردم ماهي يه بار ماشين شون رو عوض مي کنن و هي زن و بچه شون رو با خودشون اين ور و اون ور مي برن، اما تو بيست ساله به يک ماشين چسبيدي و صبح تا شب هم داري باهاش کار مي کني، اين قدر اين بچه رو سوار ماشين نکردي که نمي دونه خودرو چيه! »
بابايي چشم غره اي به من مي رود و به ماماني مي گويد:«خب ميگي چکار کنم؟ ماشين خرج داره، بايد تعميرش کنم يا نه؟! »، سپس بابايي با لحني نه چندان مهربانانه برايم توضيح مي دهد که خودرو همان ماشين است!

بابابزرگ در حال روزنامه خواندن است، بابابزرگ مي گويد:«خودرو هم خودروهاي قديم! درسته که فوقش صدکيلومتر مي شد باهاشون سرعت بري، اما صد کيلومتر اون زمان اندازه دويست کيلومتر الان بود! بابات يادشه، فاصله خونمون تا ميدون آزادي رو ميشد 10 دقيقه اي طي کني! » البته بابايي براي بابابزرگ توضيح داد که اون زمان چون ترافيک نبود و خيابون ها پيچ در پيچ نبودند، زودتر مي شد به مقصد رسيد و اين ربطي به سرعت و همچنين کيفيت خودروهاي آن زمان ندارد.
بابابزرگ در پاسخ بابايي مي گويد:«اين قبول، اما اينو چه جوري مي خواي توجيه کني؟! پيکان هاي اون موقع اصلاً خرج نداشتند، اما الان تو بيشتر از نصفه پولي که با اين ماشين در مياري رو خرج خود ماشين مي کني! »

مامان بزرگ هم در حالي که دارد با تلفن همراهش بازي مي کند، مي گويد:«نوه گلم، بنويس خودرو مثل عروس است، اول که مي گيريش خيلي مهربونه، نه سر و صدا داره و نه خرج! »
مامان بزرگ بعد از گفتن اين جملات به ماماني و چسب روي بيني ماماني نگاه کرد و گفت:«اما کم کم پر رو ميشه، هم توقع داره براش وسايل جانبي بخري و اسپورتش کني و هم پر سر و صدا ميشه و هم اينکه کم کم همه جاش به خرج مي افته، اصلاً توي انشات بنويس که بايد ماشين هاي پر سر و صدا و پر خرج رو اره کرد و يک ماشين نو خريد! »

پيش خواهرم مي روم و به او مي گويم:«تو در مورد خودرو چي ميدوني؟! » خواهر آهي مي کشد و مي گويد: «کاش اصلاً خودرو اختراع نمي شد، در اون صورت همه مردم و بخصوص جوون هاي مجرد براي رفت و آمد از اسب استفاده مي کردند و اين خيلي خوب بود.» از خواهر مي پرسم که اين کجايش خوب است که به جاي ماشين با اسب و يابو اين طرف و اون طرف بروي و او پاسخ مي دهد:«اولاً که اسب ها با هم تصادف نمي کنند و اگه همه با اسب مسافرت کنند؛ مثل الان اين همه آدم توي تصادفات جاده اي جون خودشون رو از دست نميدن، دوماً علف سهميه بندي نيست و مهمتر از همه اينکه در صورت استفاده از اسب براي عبور و مرور، اسب در دسترس همگان قرار ميگيره، من گمان مي کنم الان چند سالي ميشه که اون آدمي که قراره با اسب سفيد بياد دنبالم، نتونسته اسب مناسب و سفيد رنگ گير بياره و به همين علت نمياد دنبالم! » نمي دونم چرا خواهرم با گفتن اين جمله زد زير گريه!

داداشي چند دقيقه بود که ساکت بود و مدام داشت با ماشين حسابش ور مي رفت، ناگهان فرياد زد: «يافتم! يافتم! »، داداشي محاسباتي که انجام داده بود رو به بابايي نشون داد و گفت:«اگر ماشين قديمي و فرسوده شده مون رو بديم اره کنند، در عوضش وام مي دهند و مي تونيم به کمک اون وام يه ماشين نوي قسطي بخريم و قسط هاي اون ماشين نو هم کمتر از خرجي است که ماهيانه براي تعمير اين ماشين فرسوده مي پردازيم، بدين ترتيب هم صاحب ماشين نو ميشيم هم درآمد بابايي بالا ميره و از همه مهمتر امنيت ماشين نو بالاترست و هوا و محيط زيست هم کمتر آلوده مي شوند! »

از اينکه بابايي مي خواهد ماشين نو بخرد، خوشحال مي شوم و به آشپزخانه مي روم، ماماني بعداز صحبتهاي مامان بزرگ به آشپزخانه رفته بود، چشمان ماماني خيس است، به ماماني مي گويم چرا گريه مي کني؟ و ماماني پوست سيب زميني ها را نشانم مي دهد و مي گويد: «داشتم پياز پوست مي کردم !! »

با خوشحالي به ماماني مي گويم که بابايي مي خواهد يک ماشين نو بخرد و ماشين قديمي مان را اره کند! البته نمي دانم چرا ماماني وقتي اين جمله را شنيد، يکهو جيغي کشيد و بيهوش شد! گمان کنم بيش از حد ذوق زده شده بود!

چاپ شده در روزنامه قدس

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:0 توسط ارژنگ حاتمی |