<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تنظ نوشته های ارژنگ حاتمی</title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Dec 2009 14:53:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک جای کار می لنگد ... </title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سخنی در باب چهارمین جشنواره طنز مکتوب&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در سال 86 در دومین جشنواره طنز مکتوب شرکت کردم و دوم شدم، در سال 87 در سومین جشنواره طنز مکتوب مقام اول نثر طنز (بخش ویژه) رو کسب کردم، در این یکسال اخیر هم کمیت آثارم بالا رفته است و هم مطالعات و تجربیاتم در زمینه ی طنز و هم فعالیت هایم در این حوزه بیشتر شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما به واقع چطور می شود که در چهارمین جشنواره ی طنز مکتوب حتی نامزد دریافت جایزه هم نمی شوم؟! آیا عدم دعوتم ربطی به دبیر تحریریه بودنم در ماهنامه ی ستون آزاد دارد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک جای کار می لنگد، بسیار ساده لوحانه است که خودم را با این جمله که &quot;داوری در جشنواره ها سلیقه ای است&quot; راضی کنم؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من توقع نداشتم برای سومین سال پیاپی در این جشنواره مقام کسب کنم، اما نامزد شدن در این جشنواره رو حق خودم می دونستم؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می تونم ادعا کنم کار تمام افرادی که در حال حاضر در کشور طنز می نویسند رو دنبال می کنم، آثارشون رو می خونم و تصور نسبتا درستی از سطح طنزنویسی همه ی طنزنویس های کشور دارم ...  اگر آقایان ادعا می کنند بهترین طنزنویسان ایران را در سال 88 در جشنواره ی طنز مکتوب دور هم جمع کرده اند من به ضرس قاطع می گم نه، اینگونه نبود؛ و می توانم این مورد را اثبات کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اسامی نامزدهای دعوت شده به جشنواره در سایت حوزه هنری وجود دارد، خوشبختانه اکثرا وبلاگ دارند، پیشنهاد می کنم خودتان وبلاگ های آنها را پیدا کنید و متنهایشان را بخوانید، فقط مراقب باشید از خنده روده بر نشوید! (البته من کلیت اسامی رو زیر سئوال نمی برم، فقط معتقد هستم چند نفری حقشان نبود دعوت شوند و شدند و چند نفری هم حقشان بود و نشدند!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عکس العمل من بعد از اینکه مطلع شدم به چهارمین جشنواره طنز مکتوب دعوت نشدم فقط و فقط خنده بود ... و خیلی خوشحالم برخی دوستان دل ما را شاد کردند ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من کلا آدم خوشبینی هستم، حتی هنوز هم بر این باورم آثارم به جشنواره ی طنز مکتوب نرسیده و پست مقصر بوده است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امیدوارم روزی شاهد &quot;نود طنز&quot; هم باشیم، و کلیه آثاری که برای یک جشنواره فرستاده شده روی سایتی گذاشته شود ... و مردم بهترین داور هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر چند حرف در مورد این جشنواره بسیار است اما سخن کوتاه می کنم، خیلی از حرفها گفتنی نیست، به قول یکی از دوستان از جشنواره ای که یکی از دواران بخش &quot;داستان کوتاه&quot; اش یک &quot;شاعر&quot; باشد و خود همان &quot;شاعر&quot; در همان جشنواره در&quot;بخش شعر&quot; نامزد دریافت جایزه شود، چه انتظاری است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به امید روزهایی بهتر&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 14:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;طنزی که در سومین جشنواره طنز طهران در بخش نثر طنز مقام نیاورد:&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;نامه سرگشاده موش ها به شهردار تهران:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;چه زود چهره واقعي خود را نمايان ساختيد!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ارژنگ حاتمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن همه پنهان كاري، آن همه فريبكاري … استفاده صلح آميز از انرژي هسته اي دروغي بيش نبود، از همان ابتدا نيز واضح بود در پشت قولهايي كه مي داديد هدفي غير از كشتار بي رحمانه نداريد … چه زود چهره واقعي خود را نمايان ساختيد … اما چه طور … اما چه طور دلتان مي آيد ما و زن و بچه هاي بي گناهمان را بكشيد … ما چه آزاري به شما رسانديم؟ ما كه به كسي كاري نداشتيم … &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقاي شهردار! نمي دانيد آن روز كه تصميم گرفتيد گربه هاي تهران را عقيم كنيد چه شور و شوقي در دلهاي ما بوجود آورديد، به خانه هر دوست و آشنايي مي رفتيم عكس شما را بر در و ديوار اتاق هايشان زده بودند و همه جا ذكر خير شما بود، آن روز شما را حامي خود مي دانستيم ... زهي خيال باطل ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقاي شهردار! آيا شما فراموش كرده ايد كه ما با خوردن آشغالها به شما كمك مي كنيم؟! اگر ما نباشيم كه بايد ماشين هاي حمل زباله تان را دو برابر كنيد، آيا بودجه لازم را داريد؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقاي شهردار! ما حتي براي آنكه مزاحم شما نشويم و ايضا با توجه به ترافيك شهري زودتر به مقصد برسيم، از داخل جوي هاي آب رفت و آمد مي كنيم، باور كنيد همين عبور و مرور ما و خوردن آشغالهايي كه در مسير جوي هاي آب وجود دارد باعث عدم آبگرفتگي جوي هاي آب مي شود … &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقاي شهردار! زندگي بدون ما را تصور كن … آري تصور كردنش سخت است … اگر ما نباشيم براي ترساندن خانومهايتان از چه چيز ديگري مي توانيد استفاده كنيد؟ نگوييد سوسك … سوسك ها همشون پيش ما سوسكن! و با يك دمپايي كارشان ساخته مي شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقاي شهردار! ما در شهر فرهنگ سازي مي كنيم و در اين روزهايي كه جوانان شهرتان به سوي لحيم كاري كشيده مي شوند ما به باشگاه بدن سازي مي رويم، جثه ما را با اجدادمان مقايسه كنيد، باور كنيد پسر عمويي دارم كه براي عروسي دخترش يك گربه را شكار و براي مهمانان سرو كرد؛ هيكل ورزشكاري ما به خودي خود باعث ترويج فرهنگ ورزشي كردن است … چطور دلتان ميايد اين هيكل هاي ورزشكاري را زير گل ببريد ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقاي شهردار! همه اش لجن پراكني بدخواهان است، كمي به حافظه تاريخي خود رجوع كنيد، اگر واقعا ما طاعون و هزار نوع مرض داشته باشيم آيا مي توانيم اينگونه با طراوت و شادابي به اين طرف و آن طرف جست و خيز كنيم؟ آيا اين گونه چاق و چله خواهيم بود؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه اش دروغ بود … اي لعنت به آن بازرسان كه آي كيوشان در حد موزاييك است … آنها چطور متوجه اهداف شوم شما نشدند … &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقاي شهردار! اين روزها مراقب هستم تا خدايي نكرده خانم و فرزندانم اخبار گوش نكنند و يا روزنامه را نخوانند … نمي دانم آنها چه حالي خواهند داشت هنگاميكه متوجه اين خبر شوند: «شهرداري تهران از انرژي هسته اي براي مرگ موشها استفاده مي كند.» ... هنوز هم فرصت هست، از تصميم خود صرف نظر كنيد ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق میکی موس شدی؟!</title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غذاي فاسد، موش‌ها را معتاد مي‌کند! (&lt;A href=&quot;http://www.salamatnews.com/ViewNews.aspx?ID=17962&amp;cat=5&quot; target=_blank&gt;سلامت نیوز&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ارژنگ حاتمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اَه! این چه وضعیه؟! هیچکدوم از جنس هات که تاریخ مصرف گذشته نیست!! همه ی بدنم درد می کنه! خرابه خرابم! همش یه بسته پنیر تاریخ مصرف گذشته بده … بهت می گم تاریخ مصرف گذشته این که دیروز تولید شده … اَه! خدا بگم این اداره ی بهداشت رو چکار کنه … &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- یه وقت دخترت رو ندی بهش ها؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;-- آخه چرا؟! جوون رعنا … تازه باباش هم شش هفت تا سوراخ داره، قول داده یکی اش رو بده به پسرش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نمی خواستم ناراحتت کنم، اما اون معتاده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;-- وا! این حرفا چیه؟! هیکل به این ورزشکاری، معتاده؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- باور کن راست میگم، خودم یه روز دیدم توی جوی آب بود و داشت از غذاهای فاسد اونجا می خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- میرم شهرداری از دستت شکایت می کنم، چرا آشغال هات رو می ریزی توی جوی آب؟! چرا جوون ها رو به انحراف می کشونی؟! ما که عمری ازمون گذشته و فهمیده هستیم، ولی این جوون های ناآگاه میان از این غذاهای تاریخ مصرف گذشته و فاسد می خورن، یه عمری می یوفتن توی چنگال این دام خانمان سوز. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- تو رو خدا منو نخور! من گوشتم تلخه، ایدز دارم، معتادم ... باور نمی کنی سبدم رو ببین، توش پره از غذاهای فاسد و تاریخ مصرف گذشته، صد گرم گوشت ارزش این ریسک رو نداره ... اِ ... اینجا چقدر تاریکه ... احمق منو خوردی؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آخه پنیرت نبود، گردوت نبود، چه مشکلی داشتی که رفتی معتاد شدی؟! والا زمان ما توی شهر پر بود از غذاهای فاسد، اما ما لب بهشون نمی زدیم، همه ورزشکار بودیم، اصلا مثل الان نبود که گربه ها ما رو بخورن، می رفتیم بدن سازی، هیکل داشتیم این هوا!! هفته ای دو تا گربه شکار می کردیم و ما گربه ها رو می خوردیم ... نکنه عاشق شدی؟! چی؟! درست حدس زدم؟! حالا عاشق کی شدی؟! چی؟! «میکی موس»؟! اون دختره ی ایکبیری؟! جواب رد شنیدی به دام اعتیاد افتادی؟! اصلا وضعیت فرهنگی مون هم بهشون نمی خورد، خودم میرم برات «دم دراز» رو میگیرم، همون که توی «مدرسه ی موش ها» همکلاس ات بود، جدیدا دمش رو هم عمل زیبایی انجام داده و کوتاه کرده ... باشه پسرم؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بابایی! چرا میگن «موش تو سوراخ نمی رفت، جارو به دمش می بست» ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;-- همش تقصیر پدر بزرگته، یه روز حسابی غذای تاریخ مصرف گذشته خورده بود و حالش دست خودش نبود و متوجه نشده بود که دمش به یه جارو گیر کرده، هوا هم سرد بوده و هر کار کرده نتونسته وارد سوراخش بشه و در نتیجه توی سرما اون قدر موش لرز(!) زده تا مرده، از اون زمان هم همیشه برای اینکه ما رو مسخره کنن این جمله رو فرت و فرت تکرار می کنن!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 22:32:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;قطع توزیع سرنگ بین معتادان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پیدا کنید پرتقال فروش را !&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ارژنگ حاتمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رئيس اداره ايدز وزارت بهداشت از قطع توزيع سرنگ در بين معتادان تزريقي در زندانهاي کشور خبر داد و گفت: «انتقال ايدز در بين معتادان تزريقي رو به کاهش رفته است.»، ایشان همچنین گفتند:«انتظار مي‌رود مسئولان چون دوره‌هاي گذشته شرايط توزيع سرنگ به معتادان را فراهم کنند!» (&lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=70822&quot; target=_blank&gt;سایت تابناک&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;نتیجه گیری اول:&lt;/FONT&gt; معتادان تزریقی در زندان های کشور همچنان تزریق می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;نتیجه گیری دوم:&lt;/FONT&gt; بین معتادان زندانی در زندان مواد (یا به صورت قانونی یا غیرقانونی) توزیع می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;نتیجه گیری سوم:&lt;/FONT&gt; بین معتادان تزریقی دیگر سرنگ توزیع نمی شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; احتمال:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; مواد به صورت غیرقانونی در زندان های کشور توزیع می شود اما سرنگ به صورت غیرقانونی توزیع نمی شود و به همین دلیل مسئولان اقدام به توزیع قانونی سرنگ در زندان ها می کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;سئوال:&lt;/FONT&gt; یک معتاد تزریقی در زندان است، وی مواد دارد اما سرنگ ندارد، علاوه بر پیدا کردن پرتقال فروش، بگویید معتاد باید چکار کند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الف. معتاد می تواند الکی ادای آدم هایی که آنفلانزا گرفته اند را در آورد و به بهداری زندان برود و در آنجا به طوریکه دکتر متوجه نشود پنی سیلین را با مواد مخدر جا به جا نماید و به اهداف خود برسد، در ضمن پرتقال فروش گم نشده است که بخواهد پیدا شود، وی در همچنان در سرچارراه در حال فروختن پرتقال است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ب.معتاد بایستی متحول شود و به دلیل نداشتن سرنگ مواد مخدر را ترک کند، در ضمن پرتقال فروش در کارش به شدت پیشرفت نموده و اکنون به جای پرتقال چیزهای بزرگتری همچون هندوانه و کدو حلوایی خرید و فروش می کند!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ج. معتاد برای استعمال مواد به فکر راهکارهای دیگری باشد!، پرتقال فروش نیز برای واردات پرتقال به کشور چین رفته است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;د. مهتاد مجبور است از یه جایی یه سرنگی که هزار دفعه استفاده شده است را پیدا کند و بی خیال ویروس ایدز و هپاتیت و ... شده و مواد را بزند توی رگش!، پرتقال فروش نیز به دلیل برشکستگی میوه فروشی اش به طنزنویسی روی آورده و در حال نگارش این متن است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;سئوال:&lt;/FONT&gt; چرا دیگر بین معتادان سرنگ توزیع نمی شود؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الف. چون آنها مجوز زدن آمپول ندارند و ابتدا بایستی آموزش های لازم در مورد نحوه ی زدن آمپول ببینند و پس از انجام اقدامات لازم و گرفتن مجوز، این عمل را انجام دهند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ب. برای آنکه اگر سرنگ نداشته باشند دیگر نمی توانند موادهایشان را به خودشان تزریق کنند و در نتیجه ترک می نمایند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ج. چون اصلا ما معتادی نداریم که برای تزریق مواد احتیاج به سرنگ داشته باشد، اگر هم بر فرض محال معتاد داشته باشیم موادی در دسترسش نخواهد بود که بخواهد آن را استعمال نماید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;د. به خاطر کاهش تعداد معتادین، بدین ترتیب که در صورت نبود سرنگ تازه  آنها از سرنگ های آلوده استفاده می کنند و به ایدز مبتلا شده و سریعا به دیار فانی می روند، بدین ترتیب تعداد معتادان کشور کم خواهد شد!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 17:37:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دفتر طنز خانه ی سالمندان می شود؟!</title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ارژنگ حاتمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در یکی از روزنامه ها &lt;A href=&quot;http://www.hayat.ir/?page=showbody_news&amp;row_id=58042&quot; target=_blank&gt;گزارشی از اختتامیه چهارمین جشنواره طنز مکتوب&lt;/A&gt; را می خوانیم، این تیتر توجهمان را به خود جلب می کند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;رئیس حوزه هنری: زیر چهل ساله ها را به دفتر طنز راه ندهید!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در مورد علت قدغن شدن ورود افراد زیر چهل سال به دفتر طنز، کمی فکر می کنیم و تنها این دو احتمال به ذهنمان می رسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;احتمال اول:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; در دفتر طنز حرف ها و شاید هم اعمالی انجام می گیرد که شنیدن و دیدنش برای افراد زیر 40 سال ممنوع است؛ البته با توجه به اینکه خفن ترین چیزهای موجود در عالم خلقت هستی ماکزیمم برای افراد زیر هجده سال ممنوع است، احتمال صحیح بودن &quot;احتمال اول&quot; به زیر صفر درصد تقلیل می یابد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;احتمال دوم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; یحتمل به دلیل بالارفتن متوسط سن شهروندان تهرانی، این شهر با کمبود &quot;خانه ی سالمندان&quot; مواجه شده است و آقای بنیانیان قصد دارند دفتر طنز را تبدیل به خانه ی سالمندان کنند تا از این پس بابابزرگ ها و نن جون ها به این دفتر بیایند و با یکدیگر شطرنج بازی کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کمی دقیق تر خبر را می خوانیم و در شرح خبر این جمله را یافت می کنیم: &quot;&lt;STRONG&gt;زیر 40 ساله ها را به دفتر طنز راه ندهید که نتیجه اش تنها دور هم نشستن و خندیدن است.&lt;/STRONG&gt;&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در همین راستا یک سئوال در ذهنمان ایجاد می شود: «نتیجه ی دور هم نشستن بالای 40 ساله ها چه می تواند باشد؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و پس از تفکرات بسیار به دو نتیجه می رسیم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;احتمال اول:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; تغییر نام &quot;دفتر طنز&quot; به &quot;دفتر جدی&quot; و تصویب قانونی مبنی بر اینکه دیگر کسی حق ندارد در جلسات بخندد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;احتمال دوم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; سئوال غلط است، زیرا بالای 40 ساله ها &quot;دور هم&quot; نمی شینند، بلکه &quot;دور میز&quot; (آنهم میز گرد) می نشینند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;رئیس حوزه هنری: ما هم چنان منتظر تولید کتاب از سوی دفتر طنز هستیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و البته ما طنزنویسان هم، هم چنان منتظر کسی هستیم که بیاید و از ما حمایت کند تا بتوانیم کتابمان را چاپ کنیم!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 20:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر چه شکم بزرگتر، مدیر فعالتر!</title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ارژنگ حاتمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://salamatnews.com/viewNews.aspx?ID=16663&amp;cat=7&quot; target=_blank&gt;مغز دوم در شکم است! (سلامت نیوز)&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از ایام قدیم دیده می شد برخی افراد پس از صرف ناهار و یا شام و پس از پر شدن شکمشان مغزشان فعال می شده است، و تصمیماتی بزرگ گرفته و یا حرف های عجیبی می زدند، از آن جمله و به استناد یکی از درس های کتاب دوم دبستان، خانمی به نام کبری پس از صرف ناهار تصمیم بزرگی مشهور به تصمیم کبری می گیرد و با خود عهد می کند که اولا به اولین خواستگاری که به برایش بیاید جواب مثبت بدهد و ثانیا اینکه دیگر کتابش را در حیاط جا نگذارد، زیرا احتمال دارد باران بیاید و کتابش خراب شود و در نتیجه به اقتصاد و آموزش مملکت آسیب وارد کند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما متاسفانه به دلیل عدم پیشرفت علم در آن زمان این فعال شدن مغز پس از خوردن غذا غیرقابل توجیه بود و برخی گرفتن تصمیمات بزرگ پس از پرشدن شکم را تصادفی می دانستند، اما چندی پیش محققان امریکایی پس از آزمایش هایی به این نتیجه رسیدند که شکم افراد به مانند مغز دوم عمل می کند؛ البته برخی آگاهان بر این عقیده هستند که به نتایج این تحقیقات چندان هم نمی شود اعتماد کرد، زیرا که بر اساس برخی شنیده ها محققان امریکایی برای انجام آزمایش های خود از چند تن از سیاسیون (امریکایی و لاغیر!) استفاده کرده اند و کلا این افراد (اوباما،بوش و امثالهم) با شکمشان به جای مغز تصمیم می گیرند، و احتمال دارد در باقی نمونه ها و افراد این گونه نباشد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در همین راستا گروهی از محققین پس از ثانیه ها تحقیق و بررسی برای اثبات قدرت تصمیم گیری توسط شکم، بعد از بررسی چند تن از مدیران و گرفتن سایز شکم آنها قبل و بعد از مدیر شدن، دلیل بزرگ شدن شکم برخی افراد را پس از مدیر شدنشان این گونه توضیح دادند: اصولا یک مدیر باید تصممیمات زیادی بگیرد و  گرفتن این تصمیمات متعدد غالبا توسط شکم مدیران گرفته می شود، این تصمیمات به مانند نوعی ورزش برای شکم عمل می کند و یک مدیر هر چه بیشتر با مغز موجود در شکمش تصمیم بگیرد مغز موجود در شکمش آماده تر و در نتیجه شکمش بزرگتر می شود و این بزرگ شدن شکم هیچ ربطی به پشت میز نشینی و عدم فعالیت ندارد و اصولا وجدان کاری یک مدیر را باید با اندازه ی شکمش سنجید، هر چه شکم بزرگ تر باشد یعنی آنکه مدیر فعالتر بوده است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه تحریمی در کار بود و نه کلاس گذاشتنی ...</title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; امسال جشنواره طنز مکتوب دعوت نشدم، ابتدا تصورم این بود که احتمالا قصور از پست بوده و آثارم به دفتر طنز نرسیده، اما وقتی چند روز پیش کتاب منتخب آثار جشنواره رو مطالعه کردم، از سطح بسیار بالای طنز در این دوره به شدت تعجب کردم و بسیار خوشحال شدم که طنز در این یکسال اخیر این همه پیشرفت داشته و متوجه شدم تنها دلیل عدم دعوتم به این جشنواره تنها و تنها ضعف کارهایم بوده است ... این پست را نوشتم تا برخی دوستانی که دلیل غیبتم در چهارمین جشنواره طنز مکتوب را نمی دانستند بدانند نه تحریمی در کار بوده است و نه کلاس گذاشتنی ... آثار فرستادیم و نامزد نشدیم ...  همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 19:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منوریل دیگه چیه؟!</title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ارژنگ حاتمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در روزنامه ی شهرآرا تیتر خبری توجه مان را به خود جلب می کند:«انتقاد یک عضو شورای شهر از عدم پیشرفت پروژه منوریل»، با خودمان می گوییم حتما ایشان منظورش قطار شهری بوده و اشتباهی گفته است منوریل! اما با خواندن شرح خبر مطلع می شویم دو سال قبل شورای شهر مصوبه ای را در خصوص احداث منوریل در مشهد تصویب کرده است، این عضو شورا همچنین گفت که رییس جمهور نیز موافقت خود را با دادن بودجه ی هزار میلیارد تومانی برای این پروژه اعلام کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در همین راستا خبرنگار طنزیم به میان مردم رفت و از آنها پرسید که به نظر شما چرا پس از گذشت دو سال هنوز برای پروژه منوریل مشهد مشاوری انتخاب نشده است؟!، پاسخ ها بدین شرح است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پاسخ اول:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; چی؟! منوریل؟! منوریل دیگه چیه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پاسخ دوم:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; اصلا تصویب این مصوبه از همون اول هم غلط بود، وقتی اتوبوس های به این تندرویی داریم که دست فرمون راننده هاش در حد فرمول  A  است، و از صد تا منوریل زودتر آدم رو به مقصد می رسونن، دیگه چه احتیاجی هست به منوریل و قطار شهری؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;پاسخ سوم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; مگه شما نشنیدی؟! شاعر میگه:«رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود، رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود!»، شهرداری هم از پایه و اساس این بیت شعر رو سر لوحه ی کارهای خودش قرار داده، آهسته و پیوسته؛ چه عجله ای داریم حالا؟! درسته که مشهد داره تبدیل به یک پارکینگ بزرگ میشه اما شاعر یه بیت شعر خوب دیگه هم داره که میگه: «چو فردا شود، فکر فردا کنیم!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پاسخ چهارم:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; آخه منوریل مشاور می خواد چکار؟! اصلا هر چی می کشیم از دست همین مشاورهاست، یا همش فیلم وسترن نگاه می کنن یا مشاوره ی اشتباه می دن، آخر سر هم بچه هاشون میرن تهران و در مصاحبه با شبکه ی تهران اینقدر از متروی اونجا تعریف می کنن که حیثیت پروژه ی شهرمون زیر سئوال میره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;پاسخ پنجم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; بنده از اجرایی نشدن این مصوبه خیلی خوشحال هستم، اصولا منوریل چیز خیلی بدی است، زیرا امکان دارد انسان بعد از رفتن به آن بالابالاها جو گیر شده و دچار غرور کاذب شود، بهتر است روی زمین راه برویم و توی خاک های چاله چوله هایی که برای موارد مختلف در شهر کنده شده خاکی شده و خاکی بمانیم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پاسخ ششم:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; من پیشنهاد می کنم حالا که دو ساله مشاور برای منوریل مشهد پیدا نشده، دانشگاه آزاد یه رشته به اسم «مشاور منوریل» ایجاد کنه و به مانند باقی رشته ها به صورت فله ای در این رشته دانشجو ثبت نام کنه، مطمئنا تا چهار پنج ساله دیگه جشن خودکفایی در عرصه ی تولید مشاور منوریل(!) خواهیم گرفت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;پاسخ هشتم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; مگه طرح تحول اقتصادی تصویب نشد؟! منوریل می خوایم چکار؟! آخه این هم شد عدالت که این همه پول رو بدیم به منوریل و بعد یه نفر هر روز سوارش بشه و یه نفر اصلا سوارش نشه؟! به نظر من دولت این هزار میلیارد تومن رو بین مشهدی ها تقسیم کنه، خود مشهدی ها تصمیم می گیرن با پولشون چکار کنن! شاید یکی با پولش سوار تاکسی تلفنی بشه، یکی هم پیاده این ور و اون ور بره و پس اندازش کنه!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;پاسخ نهم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; شورای شهر راضی، دولت راضی، مردم شهر مشهد هم از انجام چنین پروژه ای در شهرشون راضی، پس حتما دلیل این همه تاخیر در اجرای پروژه ناراضی بودن حافظ شیرازی است! البته امیدوارم با انجام گفتمان هایی با ایشان، حافظ متقاعد بشه و با منوریل دار شدن مشهد موافقت کنه!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پاسخ دهم:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; مشاور؟! مگه یه منوریل ساختن چکار داره؟! نمی خوان ماهواره ی امید به فضا پرتاب کنن که نیاز به مشاوره داشته باشن!، اصلا بدون مشاور کارها خیلی بهتر هم پیش میره، همین پروژه ی قطار شهری نمونه اش! بدون مشاور از یه طرف شروع کردن و در کمترین زمان و با پایین ترین هزینه ممکن پروژه داره اجرا میشه، در روند کار هم هیچ مشکلی پیش نیومد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;پاسخ یازدهم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; ای بابا! به جای اینکه پول مردم رو بدیم به پروژه هایی مثل منوریل، باید این بودجه رو برزیم توی حلقوم باشگاه های فوتبال استان، معضل ترافیک رو میشه با تبدیل میدون ها به چهارراه ها به طور موقت حل کرد، بعدش هم یه کاری می کنیم، آخرش اینه که طرح زوج و فرد رو راه می اندازیم! اما اگه ابومسلم بره لیگ یک می دونین چه فاجعه ای رخ میده؟! جوون های ما، این سرمایه های استان، افسردگی می گیرن، جوون افسردگی بگیره بهتره یا اینکه شونصد ساعت از عمرش توی ترافیک هدر بشه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پاسخ دوازدهم:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; من به جای اینکه به سئوال شما جواب بدم یه سئوال دارم، همه ی مصوبه های شورای شهر دو سال خاک می خورن؟! اصولا بعد اینکه مصوبه ها دو سال خاک خوردن بعدش چی می خورن؟! آب پرتقال؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.shahraranews.com/&quot; target=_blank&gt;روزنامه شهرآرا (روزنامه مردم مشهد)&lt;/A&gt; ۲۱ آبان ۱۳۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 13:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;یکی از کارشناسان طنزیم پیشنهاد داد:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خون مردم را در شیشه کنیم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ارژنگ حاتمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دخایر خون شهر رو به اتمام است. (شهرآرا 21/7/88)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از آنکه مدیر کل سازمان انتقال خون خراسان رضوی گفت دخایر خون شهر رو به اتمام است و از مردم استمداد کرد تا بروند و خون بدهند، سریعا کارشناسان صفحه ی طنزیم جلسه ای فوری تشکیل دادند، این کارشناسان در این جلسه به بررسی راهکارهایی برای حل این معضل پرداختند که مشروح آن به این شرح است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولین پیشنهاد جلسه توسط آقای «متفکر» داده شد، وی در حالی که دستی به سر کچلش می کشید گفت:«ما باید برای تامین خون مورد نیاز از مغازه داران و میوه فروشان کمک بگیریم، آنها توانایی های غیر قابل انکاری برای توی شیشه کردن خون مردم دارند، ما باید از آنها بخواهیم قیمت اجناسشان را بالا و بالاتر ببرند، به این ترتیب خون مردم توی شیشه می شود و سپس می توانیم آن شیشه های خون را از مغازه داران بگیریم و در نتیجه مشکل حل می شود.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رئیس در حالی که سرش را به حالت تاسف تکان می داد گفت:«شما فکر کردی اون مغازه دار شیشه ی خون را مجانی به ما می دهد؟! مطمئن باش به قیمت خون پدرش، شیشه ی خون را به ما خواهد فروخت!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانم «مشارکت» در حالی که سعی می کرد با انرژی صحبت کند و بقیه افراد حاضر در جلسه را تحت تاثیر قرار دهد، گفت:«دوستان! امروز وقت آن رسیده که همه برای نجات دادن جون همشهریانمان مشارکت داشته باشیم، ما باید خودمان اولین نفراتی باشیم که خون اهدا می کنند، بهتر است همین الان جلسه را تعطیل کنیم و برویم خون بدهیم!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رئیس در حالیکه کمی رنگش پریده بود، گفت:«خانم مشارکت! اصلا این پیشنهاد شما اجرایی نیست، انگار شما متوجه اهمیت جلسات ما نیستید، ما کارهای بسیار مهمتری داریم، اگر ما برویم خون بدهیم جلسه تعطیل می شود، بعد کی می خواهد پیشنهادات خوب و اساسی در مورد این بحران بدهد؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای «خشانت» سومین پیشنهاد جلسه را مطرح کرد، ایشان ضمن ابراز گلایه مندی از مردم شهر، گفت:«وقتی مردم خودشان به زبان خوش نمی روند خون بدهند بایستی خودمان به زور این کار را بکنیم، من با چند &quot;خون آشام&quot; آشنا هستم، آنها کلا این کاره بوده و دارای وجدان کاری بالایی هم هستند و به جای یک پاکت، کل خون طرف را می کشند بیرون و حتی یک قطره را هم هدر نمی دهند، برای برون رفت از این معضل استفاده از این موجودات را پیشنهاد می کنم!»  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رئیس ضمن مزخرف دانستن این پیشنهاد گفت:«خب آی کیو، بر فرض که این موجودات یکی دو گالن خون بتوانند از جون مردم بیرون بکشند، ما این خون ها را چطور از حلقوم خون آشام ها در بیاوریم؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای «باهوش» با لبخندی بر لب چهارمین پیشنهاد جلسه را مطرح کرد، ایشان گفت:«چرا شماها همیشه عادت دارید موضوعات کوچک را بزرگ کنید؟! کاهش دخایر خون شهر که مسئله ی مهمی نیست، ما که این همه چیز از چین وارد می کنیم، این هم روش! می ریم از چین خون وارد می کنیم!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رئیس باز هم سرش را تکان داد و گفت:«آخه این چینی ها چه چیزشون با کیفیت هست که این یکی اش باشد؟! فرض کنین گوشی چینی خوب نباشد فوقش این است که گوشی طرف می سوزد، اما اگر خون چینی بی کیفیت بود می دانی چه بلایی سر طرف می آید؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای «قلمبه» دستی به شکم قلمبه اش کشید و گفت:«ما باید انگیزه های مردم را برای خون دادن بالا ببریم، من خودم یک بار خون دادم و به جای تشکر تنها یک عدد ساندیس به من داده شد، من فکر می کنم اگر پس از هر بار خون دادن به افراد یک عدد ساندویچ سه نونه با سس تند فله داده شود هم انگیزه شان برای دادن خون دوباره بالا می رود و هم باعث تقویت بدنشان می شود!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته لازم به ذکر است که همه ی افراد حاضر در جلسه فکر کردند آقای قلمبه مزاح کرده است و چند دقیقه ای به این پیشنهاد ایشان خندیدند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای «صداقت» ششمین سخنگوی جلسه بود، به مانند همیشه ابتدا نیم ساعت در مورد فواید داشتن صداقت صحبت کرد و سپس پیشنهاد داد که برای فرهنگ سازی در یک اقدام نمادین و در برابر دوربین های تلویزیونی برخی افراد بروند و خون اهدا کنند، البته ایشان پیشنهاد داد برای تاثیر گذارتر بودن این حرکت از شخصیت های محبوبی همچون جومونگ، سوسانو، عموپورنگ، قلقلی، خاله شادونه و ... استفاده شود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رئیس در حالی که چپ چپ به آقای صداقت نگاه می کرد گفت:«مگر در اخبار بیست و سی ندیدی که بعضی از خبرنگارها چقدر شیطون هستند؟! آمدیم و در محل اهدای خون سرنگ به اندازه ی کافی نبود و چند خبرنگار بازیگوش هم آنجا بودند، آن وقت چه کار کنیم؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در حالی که جلسه به دقایق پایانی نزدیک می شد و هیچ گونه پیشنهادی مورد موافقت آقای رئیس قرار نگرفته بود، آقای «پیچیده» هفتمین و آخرین پیشنهاد را داد، وی گفت:«ما نباید بگذاریم هر کس دلش خواست بیاید و مجانی خون بدهند، بایستی از آنها آزمون بگیریم و حتی اگر در آزمون هم موفق شدند،از آنها پول هم بگیریم و بعد از همه ی این مراحل از آنها خون بگیریم!»، آقای پیچیده، ضمن پیچیده خواندن این روش گفت:«این کار صد در صد عملی و تجربه شده است، نگاهی به برخی دانشگاه ها بیندازید، اگر بگویند همه قبول هستند و هر کس می خواهد بیاید مجانی درس بخواند کسی در آنجا ثبت نام نمی کند، اما دانشگاه ها یک آزمون صوری برگذار می کنند سپس همه ی شرکت کنندگان را قبول می کنند و جوانان هم شادمان به دانشگاه ها می روند و فرت و فرت هم شهریه می پردازند!!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه کارشناسان برای آقای پیچیده دست زدند و تصمیم بر این شد هر چه سریعتر نتایج این جلسه به اطلاع مسئولان رسانده شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چاپ شده در صفحه ی طنزیم (صفحه ی طنز روزنامه ی &lt;A href=&quot;http://www.shahraranews.com/&quot; target=_blank&gt;شهرآرا&lt;/A&gt; ) ۳۰ مهر ۱۳۸۸   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 12:39:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشم حسودا کور بشه الهی!</title>
<link>http://arjang62.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ارژنگ حاتمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سخنگوي شهرداري مشهد: قطار شهري تابستان 89 بهره‌برداري مي‎شود. (خبرگزاری ایسنا)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس اعلام خبر فوق توسط سخنگوی شهرداری مشهد، کارشناسان «طنزیم» جلسه ای فوق العاده برگزار کردند، مشروح این جلسه به شرح زیر است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای «خوشحال» از خبری که شنیده بود بسیار خوشحال بود و در حالیکه به حاضرین در جلسه میوه و شیرینی تعارف می کرد،گفت:«من از خوشحالی زبانم بند آمده است و نمی دانم چه بگویم، فقط اجازه بدهید یک بیت شعر به شهرداری تقدیم کنم که توانست در این زمان کم و با صرف هزینه ای بسیار ناچیز زمان بهره برداری از قطار شهری را اعلام کند، شاعر می فرماید: چشم بد از تو دور بشه الهی، چشم حسودا کور بشه الهی!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانم «نگران» نیز در حالیکه نگرانی از سر و رویش می بارید،خطاب به حاضرین در جلسه گفت:«دوستان! از زمانی که این خبر را مطلع شدم واقعا احساس خطر می کنم، می ترسم برخی از تنگ نظرها و حسودها شهرداری را چشم بزنند و این پروژه تابستان 89 افتتاح نشود، البته من کارم خیلی درست است و نشستم و با صرف مطالعات بسیار دو راهکار اجرایی برای جلوگیری از چشم خوردن شهرداری کشف کردم، ابتدا راهکار دوم را می گویم، از این پس در ابتدای هر جلسه یک شانه تخم مرغ برای شهرداری بشکنیم و راهکار اولم هم اینه که از شهرداری بخواهیم برای جلوگیری از چشم خوردگی تاریخ افتتاح این پروژه رو هفت هشت ده سالی به تاخیر بیندازد!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای «آینده نگر» در حالیکه دو تا شیرینی در دهانش گذاشته بود و دو شیرینی هم در دستش بود با همان دهان پر آقای خوشحال را مخاطب خود قرار داد و گفت:«آقای خوشحال! من واقعا علت خوشحالی شما را متوجه نمی شوم! درست است که با افتتاح قطار شهری خیلی اتفاق های خوبی می افتد و مهمترینش این است که ترافیک شهر و در نتیجه آلودگی هوا کم می شود، اما آیا هیچ فکر کرده اید که روزانه چند نفر بابت تاخیر در افتتاح قطار شهری نان می خورند؟! چند نمونه اش را مثال می زنم، اگر قطار شهری افتتاح شود مردم کمتر از خودروی شخصی استفاده خواهند کرد و در نتیجه سر چهارراه خلوت تر خواهد شد، خب آن کسی که سر چهارراه روزنامه و گل می فروشد چه کار کند؟!، حالا این مورد هیچ، آیا می دانید با کاهش تردد ماشین های شخصی و خلوت شدن شهر چقدر آمار قبض های جریمه کم می شود؟!، اصلا این هم هیچ، فکرش را بکنید اگر قطار شهری افتتاح شود مردم دیگر موضوعی را پیدا نمی کنند که در اتوبوس ها در مورد آن صحبت کنند و از مسئولین گلایه نمایند، این مشکل برای منتقدین شهرداری هم هست، آنها نیز دیگر هیچ موضوعی را برای نقد و انتقاد از عملکرد شهرداری پیدا نخواهند کرد!!، اصلا این موارد هم هیچ، لااقل به فکر همین صفحه ی «طنزیم» باشید، خودتان که شاهد هستید، هر وقت طنزنویسان این صفحه سوژه کم آورده اند از قطار شهری نوشته اند، اگر قطار شهری افتتاح شود در مورد چی طنز بنویسند؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای «پیچیده» کمی سرش را خاراند و گفت: «دوستان! لطفا جمله ی آقای سخنگو را دوباره بخوانید، این جمله خیلی خیلی پیچیده است، اول از همه اینکه ایشان در جمله ی خود از کلمه «قطار شهری» استفاده کرده اند، نه «قطار شهری مشهد»، و این بدان معناست که ایشان شاید منظورشان این بوده است که قطار شهری یک شهر دیگر که حتی شاید در ایران هم نباشد، قرار است در یک تاریخ مشخص بهره برداری شود؛ دوم اینکه ایشان در ادامه ی جمله ی خود گفته اند «تابستان 89»، و از به کار بردن دو عدد سمت چپ خودداری کرده اند، این بدان معنی است که ایشان به راحتی می توانند فردا ادعا کنند که منظورشان سال 1489 و یا حتی 2388 بوده است و نه 1388!!؛ سومین دلیل پیچیده بودن صحبت های ایشان این است که ایشان اصلا نگفته اند قطار شهری به چه منظوری به بهرداری می رسد، البته یکی از آگاهان که نخواست نامش فاش شود به من گفت که قرار است در مسیر قطار شهری فنس نصب شود و حیوانات باغ وحش وکیل آباد در آن رها شوند و بزرگترین و جذاب ترین باغ وحش خاورمیانه ساخته شود! البته این روزها همه چیز خیلی پیچیده است و این پیچیدگی مختص به صحبت های آقای سخنگو نیست،ببنید حتی موهایم هم پیچیده شده اند، هر چی تافت و ژل هم می زنم درست نمی شود!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانم «احساساتی» در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: «من واقعا خوشحالم که در آستانه ی یک کشف جدید علمی قرار گرفته ایم و قرار است برای اولین بار در تابستان 89 در دنیا «گل نی» بروید، راستش من چند وقت پیش برای آگاهی از زمان تحویل پروژه قطار شهری به سراغ یکی از مسئولین رفتم و زمان دقیق افتتاح پروژه را پرسیدم، ایشان هم پاسخ دادند:«اگر با مشکل کمبود بودجه و استاندارد نبودن واگن و ریل مواجه نشویم و ابر و باد و مه خورشید همکاری کنند، این پروژه وقت گل نی افتتاح خواهد شد!»، من پیشنهاد می کنم قضیه روییدن گل نی را به درستی اطلاع رسانی کنیم تا در تابستان 89 شاهد حضور چشمگیر توریست ها در مشهد باشیم.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در پایان جلسه ضمن قدردانی از آقای خوشحال برای آوردن میوه و شیرینی به جلسه، با پنج رای مثبت تصمیم بر این شد از این پس به طور نوبتی هر هفته یکی از اعضا اقدام به خریدن میوه و شیرینی کنند و به جلسه بیاورند، در ضمن به اعضا یادآوری شد به مانند همیشه برای این خرج هایی که به هدف ارتقای صفحه «طنزیم» انجام می دهند را فاکتور کنند تا بتوانند هزینه هایی که انجام داده اند را از حلقوم مسئول صفحه دربیاورند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.shahraranews.com/&quot; target=_blank&gt;روزنامه شهرآرا&lt;/A&gt; (۲۳مهر ۱۳۸۸)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 13:04:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arjang62&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>arjang62</dc:creator>
<guid>http://arjang62.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
